هدف کلی: آشنایی با اهمیت مشورت در کارها
اهداف جزئی:
- درک ضرورت اهمیت مشورت در امور
- مفهوم دور و نزدیک
- گسترش گنجینه واژگان
- تقویت روحیه کار گروهی
- افزایش خلاقیت
- دستورزی
به نوآموزان بگویید: وقتی دست مامان و بابای خود را برای احترام و تشکر از زحمتهای آنها میبوسید، از آنها بخواهید که برای شما دعا کنند.
مربی محترم! داستان را برای کودکان بخوانید یا فایل صوتی آن را در کلاس پخش نمایید.
در انتهاء، از کودکان بخواهید با مشورت یکدیگر برای داستان اسم انتخاب کنند.
به نام خداجون مهربون
باران تازه تمام شده بود. زمین خیس بود و رنگینکمان بالای جنگل میدرخشید.
آقا خروسه فوت محکمی توی سوتش کرد و گفت: «مسابقه شروع شد.»
پیشو توپ را شوت کرد وسط زمین. توپ افتاد نزدیک پای ببعی. ببعی شوتش کرد به پرپری. پرپری انداختش برای فیلو، کمی دورتر. فیلو پایش را عقب برد. عقبتر. بعد محکمترین شوتش را کرد. توپ رفت و رفت و باز هم رفت. اما به جای آنکه برود توی دروازه، رفت پشت درختها. افتاد آن دورها.
پیشو گفت: «ای بابا! فیلو دروازه اینطرفهها.»
آقا خروسه سوت بلندی زد و گفت: «یکی برود توپ را بیاورد.»
بچهها با هم گفتند: «اوووووه! خیلی دور افتاده.»
فیلو خرطومش را چرخاند. دُمش را تاباند و گفت: «خودم میروم.» آنوقت رفت پشت درختها. از دور توپ را دید که افتاده بود وسط یک عالم گِل. دستش را سمت توپ گرفت تا برش دارد. اما دستش نرسید. خرطومش را دراز کرد. خرطومش هم نرسید. با خودش گفت: «حالا چه کار کنم؟!» و یک کم فکر کرد. کمی بیشتر هم فکر کرد. اما چیزی به فکرش نرسید.
دوباره با خودش گفت: «کاش به بقیه خبر بدهم. شاید آنها فکری داشته باشند.»
اما زودی گفت: «نه! هیچ راهی وجود ندارد. باید بروم توی گِل تا بیاورمش.» و نوک پایش را توی چاله گذاشت. خرطومش را دراز کرد. اما باز هم به توپ نرسید.
نوک آن یکی پایش را هم گذاشت توی گل. باز هم خرطومش را دراز کرد. اینبار خرطومش به توپ رسید. اما خودش توی گِل لیز خورد.
آفتاب جای رنگینکمان را توی آسمان گرفته بود. آقا خروسه به ساعتش نگاهیکرد و گفت: «چقدر دیر کرد.»
و راه افتاد دنبال فیلو. بچهها هم پشت سرش رفتند.
فیلو حسابی توی گِل گیر افتاده بود. جوری که نمیتوانست بیرون بیاید. با صدای بلند گفت: «کمک! کممممک!»
آقا خروسه صدای فیلو را که شنید توی سوتش فوت کرد و گفت: «بچهها عجله کنید! از آنطرف.» و همگی با هم به طرف صدا دویدند.
آقا خروسه گفت: «باید یک چیزی بیاندازیم توی گِل تا فیلو آن را بگیرد و بیاید بیرون. اما چه چیزی؟»
ببعی گفت: «باید محکم باشد.»
پرپری گفت: «مثل مار دراز باشد.»
پیشو گفت: «اما مار نباشد. یعنی بیخطر باشد.»
و همگی اوهوم اوهوم گفتند و با هم فکر کردند. تا اینکه بالاخره فهمیدند. خیلی زود یک شاخه را که افتاده بود روی زمین برداشتند. شاخه هم محکم بود هم دراز بود و هم بیخطر. آقا خروسه شاخه را گرفت نزدیک فیلو. فیلو خرطومش را دورش پیچاند. آنوقت آقا خروسه یک دو سه گفت و با کمک بچهها او را از گِل بیرون کشیدند.
فیلو تشکر کرد و پرسید: «حالا توپ را چطوری بیاوریم؟ توپ که خرطوم ندارد تا شاخه را بگیرد.»
آقا خروسه گفت: «خب باید باز هم دسته جمعی فکر کنیم.»
فیلو آرام با خودش گفت: «چه بامزه! فکر دسته جمعی. مثل بازی دسته جمعی!» و با خنده گفت: «این نزدیکیها رودخانه نیست. کاش بعدش برای تمیز شدن من هم یک فکر دسته جمعی بکنیم.»
گِل داشت از سر تا پای فیلو چک چک میریخت. بچهها به او نگاه کردند و همه با هم خندیدند.[1]
[1] . فرزانه فراهانی
تصویرخوانی و تفکر: از کودکان بخواهید با دقت به تصویر نگاه کنند و بگویند: چه اتفاقی برای فیلو افتاده است؟ آقا خروسه و بچهها دارند چه کار میکنند؟ چه وسیلهای برای این کار مناسبتر است؟
آموزش مفهوم دور و نزدیک: با استفاده از وسایل مختلف داخل کلاس، مفهوم دور و نزدیک را با کودکان کار کنید. سپس توجهشان را به تصویر کتاب جلب نمایید و از آنان بخواهید خطچین ابری که به خورشید نزدیکتر است را کامل نمایند (ابر سمت چپ) و روی درختی که از توپ دورتر است علامت û بزنند (درخت سیب)
دستورزی و رنگآمیزی: در پایان به نوآموزان بگویید با توجه به تصویر و داستان، چیزی را که بچهها با همفکری انتخاب کردند تا به فیلو کمک کنند، از کادرهای پایین انتخاب نمایند و رنگ بزنند. (شاخه درخت).
کودکان را گروهبندی کنید. به هر گروه تعدادی وسایل مختلف بدهید. سپس از آنها بخواهید با مشورت یکدیگر، یک کاردستی زیبا درست کنند.