درس 16 - مجاهدان

به نام خداجون مهربون

هدف کلی: آشنایی با مجاهدان و حافظان عزت ایران اسلامی

اهداف جزئی:

  • آشنایی با تصویر و شخصیت قهرمانان ملی

(سردار حاج قاسم سلیمانی و سردار حاجی زاده)

  • گسترش گنجینه واژگان
  • تقویت هوش اخلاقی
  • دست‌ورزی
آغاز سخن با نام خدا و هم‌خوانی سوره ناس
عادت چله (بوسیدن دست پدر و مادر)

کوچک بودم، روزی مادرم به من گفت: «پسرم برو و پدرت را برای خوردن ناهار صدا بزن تا پیش ما بیاید.» رفتم و دیدم پدرم در حال کتاب خواندن خوابش برده است. نمی‌دانستم چطور او را بیدار کنم که اذیت نشود، پای او را بوسیدم. پدرم در اثر قلقلک پایش، بیدار شد و دید من هستم. وقتی ادب و احترام من را دید، دعا کرد و گفت: «خدایا پسرم را مرد موفقی کن!» بعدها این پسربچه تبدیل به یک دانشمند بزرگ شد که یکی از بزرگ‌ترین کتابخانه‌های ایران را تأسیس کرد. نام او آیت‌الله مرعشی نجفی است. او می‌گوید؛ هرچه دارم از دعای پدرم است.[1]

[1] . رضا باقی‌زاده گیلانی، رمز موفقیت بزرگان، نشر گاه سحر، 1380 ش، ص 117.

فعالیت 1: کتاب کودک

تصویرخوانی و تفکر: از کودکان بخواهید به تصویر دقت کنند. درمورد جزئیات تصویر از آن‌ها سؤال بپرسید تا با دقت بیشتری تصویر را ببینند. پس از مشورت با دوستان خود، برای این تصویر یک داستان تعریف کنند.

کار با قیچی: نوآموزان را به صفحه 34 کتاب کودک ببرید و از آن‌ها بخواهید تا تصویر شهدای مجاهد و عزیز کشورمان را (شهید سردار قاسم سلیمانی و شهید حاجی زاده) از صفحه 34 کتاب کودک قیچی کرده و درون قاب‌ها بچسبانند.

دست‌ورزی و رنگ‌آمیزی: خط‌چین قاب‌ها را کامل کرده و آن‌ها را به سلیقه خود رنگ‌آمیزی نمایند.

مفهوم الگویابی: در پایان، توجه آنان را به موشک‌های پایین صفحه جلب نمایید و از آن‌ها بخواهید مثل نمونه، موشک‌ها را یکی یکی رنگ بزنند (زرد – آبی)

فعالیت 2: داستان «ابر پُف پنبه ای»

مربی محترم! داستان زیر را برای کودکان بخوانید یا فایل صوتی آن را در کلاس پخش نمایید.

به نام خداجون مهربون

پُف‌پنبه‌ای یک ابرکوچولو موچولو بود. یک روز داشت از این‌طرف آسمان می‌رفت آن طرف. بالای ساختمان‌های بلند شهر که رسید، چشمش افتاد به یک پسر بچه. پسرک ایستاده بود روی بالکن خانه‌شان. دست‌هایش را بالا گرفته بود و دعا می‌کرد: «خدایا کمک کن تا بابا و دوستانش، دشمن را شکست بدهند.»

پف‌پنبه‌ای رفت بالای سرش. کمی به او نزدیک شد. سایه‌اش را روی او انداخت و به دعاهایش گوش داد: «خدایا کمک کن هیچ جای دنیا جنگ نباشد.»

پف‌پنبه‌ای کمی پایین‌تر رفت.

سینا هنوز داشت با خدا حرف می‌زد: «خداجانم! دیروز که شنیدم سردار حاجی‌زاده شهید شده غصه گلویم را فشار داد. من او را خیلی دوست داشتم. تازه! عمو صدایش می‌کردم. آخه سردار دوست بابا بود. هر بار که من را می‌دید از توی جیبش یک شکلات بیرون می‌آورد. برای همین به او می‌گفتم عموی جیب شکلاتی!»

آن‌وقت آه کشید و حرفش با خدا را ادامه داد: «مامان می‌گوید سربازهای ما خیلی شجاع هستند. می‌گوید خیالت راحت باشد ما موشک‌های پرقدرتی داریم که می‌توانند دشمن را از بین ببرند.»

پف پنبه‌ای با خودش گفت: «موشک!؟ موشک دیگر چی هست؟»

سینا هنوز داشت با خدا حرف می‌زد: «خدای مهربانم دلم می‌خواهد وقتی بزرگ شدم یک سرباز قهرمان بشوم. مثل بابا. مثل عموی جیب شکلاتی.»

همان‌موقع یک چیزی در آسمان دیده شد. سینا با خوشحالی گفت: «مامان بیا! یک ستاره‌ی دنباله‌دار توی آسمان است.»

مامان زودی آمد و کنارش ایستاد. با لبخند گفت: «این که ستاره نیست عزیزم!»

پف‌پنبه‌ای با تعجب به آسمان نگاه کرد.

سینا پرسید: «پس چی چیه؟»

مامان صورت او را بوسید و گفت: «این یک موشک ایرانی است.» و با چشم آن را دنبال کرد.

سینا بالا پایین پرید و گفت: «آخ جانمی جان! موشک ایرانی. چقدر هم تند می‌رود.»

پف پنبه‌ای پوف بلندی کرد و گفت: «شبیه فرشته‌‌ها است. کاش بتوانم از نزدیک ببینمش.»

و خودش را پف داد. بیشتر و بیشتر. آن‌وقت بالا رفت. بالا و بالاتر. اما هر چه رفت نتوانست به آن برسد. از بس که تند می‌رفت.

سینا با شادی به موشک نگاه کرد و با صدای بلند گفت: «تندتر برو. باز هم تندتر.» و برای موشک دنباله‌دار هورا کشید.

باد به آرامی پرچم ایران را تکان می‌داد. موشک هنوز داشت با قدرت می‌رفت تا دشمن را نابود کند.[1]

[1] . فرزانه فراهانی

فعالیت 3: نمایش خلاق

یک موقعیت ساده و خلاق از صحنه‌ای که به کسی ظلم می‌شود را برای کودکان شرح دهید. مثلا؛ بچه‌ای که در پارک کسی اسباب‌بازی‌اش را از او می‌گیرد یا در صف سرسره بازی به او زور می‌گویند و نوبتش را رعایت نمی‌کنند.

از کودکان بخواهید در این ماجرا، هر کدام نقش شخصیتی را برعهده بگیرند (فرد زورگو، فرد مظلوم، فرد قهرمان، و…) و نمایش را تا انتهاء خودشان تکمیل کنند.

پس از اجرای نمایش، جای افراد عوض شود تا هرکدام بتوانند احساسات خود را در این موقعیت بروز دهند.

از آن‌ها بپرسید: اگر کسی به دوستتان زور بگوید، چه کاری می‌توانید انجام دهید؟ چه کسانی از ما در شهر محافظت می‌کنند؟ (مثل آتش‌نشان‌ها، پلیس‌ها و …) وقتی کسی به ما کمک می کند چه حسی دارید؟

[dflip id="8705"][/dflip]