درس 6 - پرهیز از اسراف

به نام خداجون مهربون

هدف کلی: آشنایی با اسراف و پرهیز از آن

اهداف جزئی:

  • آشنایی با مفهوم اسراف و مضرّات آن
  • تقویت هوش اخلاقی
  • شرکت در بحث و گفت‌وگوهای کلاسی
  • تقویت روحیه مسئولیت پذیری اجتماعی
  • دست‌ورزی
آغاز سخن با نام خدا و هم‌خوانی سوره کوثر
عادت چله (صبر)

   شعر را برای کودکان بخوانید و از آن‌ها بپرسید چه ماجرایی را از این شعر متوجه می‌شوند؟

نازپری باز گرسنه است

دلش خوراکی می خواد

 

غذا که آماده نیست

نه جیغ و داد نه فریاد

 

صبر می کنه نازپری

تا بپزه غذاشون

 

با هله هوله دوست نیست

صد آفرین به ایشون[1]

سپس از آنان بپرسید: اگر تو هم گرسنه باشی و غذا دیر آماده شود دوست داری مثل نازپری رفتار کنی؟ یا جور دیگری؟

[1] . زهرا موسوی

 

فعالیت 1: کتاب کودک

تصویرخوانی و تفکر: از کودکان بخواهید به تصاویر صفحه دقت کنند و نام هر چیزی که می‌بینند را بگویند. از آن‌ها بپرسید: لاکو و پیشو چه کار می‌کنند؟ (پیشو باقیمانده آب لیوانش را روی زمین می‌ریزد و لاکو هم قسمت‌هایی از سیب را نخورده است) درمورد جزئیات تصویر از نوآموزان سؤال بپرسید و کودکان را وادار به دقت در تصاویر نمایید.

دست‌ورزی و رنگ‌آمیزی: به نظر شما برای اینکه باقیمانده سیب اسراف نشود، لاکو کدام کار را باید انجام دهد؟ (باقیمانده سیب را داخل بشقاب بگذارد و در یخچال قرار دهد تا بعداً بخورد) آن را رنگ بزن. پیشو برای اینکه آب اسراف نشود، کدام کار را انجام دهد بهتر است؟ (باقیمانده لیوان آبش را داخل گلدان و پای گل بریزد) گزینه درست را رنگ بزن و به خودشان وصل کن.

فعالیت 2: بحث و گفتگو

در مورد معنای اسراف و ضررهای آن با کودکان گفت‌وگو کنید. به کودکان بگویید: خدای مهربان به ما نعمت‌های زیادی داده است و دوست ندارد که ما این نعمت‌ها را بدون استفاده صحیح، از بین ببریم. همچنین به آنان بگویید که اسراف، می‌تواند باعث شود تا نعمت‌های دیگر از دست برود. برای آنان مثال‌های مختلفی از چیزهایی که امکان اسراف در آن‌ها وجود دارد، بزنید. (آب، خوراکی‌های مختلف، دفتر و مداد و …)

در پایان، از آن‌ها بخواهید در مورد اسراف نکردن، یک نقاشی بکشند و درمورد آن در کلاس توضیح دهند.

فعالیت 3: داستان «هیولای مچاله»

مربی محترم! داستان زیر را برای کودکان بخوانید یا فایل صوتی آن را در کلاس پخش نمایید.

به نام خداجون مهربون

زنگ نقاشی بود. خانم مرغه گفت: «من می‌روم توی حیاط یک طناب ببندم تا نقاشی‌هایتان را با گیره به آن وصل کنیم. آخه امروز قرار است مامان‌ها و باباها بیایند نمایشگاه نقاشی دانابان را ببینند.» و همان‌طور که می‌رفت، گفت: «شما مشغول نقاشی‌هایتان باشید. زود برمی‌گردم.»

بچه‌ها شروع کردند به نقاشی کشیدن. یکی می‌خواست گندم‌زار بکشد، یکی جنگل و یکی کوه. ببعی هم می‌خواست یک باغ پر گل بکشد. رنگ به رنگ و جور واجور.

اول قرمز را برداشت و چند تا پیچ‌پیچی برای گلبرگ‌هایش کشید. اما با خودش گفت: «گل سرخ که این شکلی نیست!» و کاغذ را از دفترش جدا کرد. آن‌وقت مچاله‌اش کرد و توی سطل انداخت.

بازهم پیچ‌پیچی قرمز کشید. این‌بار هم شبیه گل سرخ نشد. دوباره کاغذ را از دفترش کند و مچاله کرد. سه‌باره پیچ‌پیچی کشید. این‌بار یک کوچولو بهتر شد. مداد قرمز را کنار گذاشت و زرد را برداشت. یک فرفری برای گلبرگ‌هایش کشید. اما نه! خوب نشد. سه‌باره کاغذش را مچاله کرد. چهارباره و پنج‌باره هم این‌کار را کرد. کم‌کم سطل گوشه‌ی کلاس پر از کاغذ مچاله‌های ببعی شد.

همان‌موقع خانم مرغه برگشت. در را که باز کرد یک عالم کاغذ مچاله دید. «وای» بلندی گفت و پرسید: «کار کدومتونه؟!»

همه با هم گفتند: «ببعی!»

ببعی داشت توی دفترش دنبال کاغذ سفید می‌گشت. یک‌هو قلپ قلپ اشک ریخت و گفت: «دیگه کاغذ سفید ندارم! همه‌شون مچالو شدند.»

خانم مرغه نزدیکش رفت. بالش را روی سرش کشید و گفت: «تقصیر خودت بود ببعی! نباید اسراف می‌کردی!»

ببعی همان‌طور که اشک می‌ریخت پرسید: «اسراف دیگه چی‌چیه؟»

خانم مرغه گفت: «یعنی هدر دادن چیزهایی که داریم مثل دفتر، مداد، پاک‌کن و…»

بعد نُچ‌نُچ کرد و ادامه داد: «خدا اسراف کارها را دوست ندارد. به جایش کسانی را که مراقب وسایلشان هستند را هزارتا هزارتا دوست دارد.»

ببعی به دفتر خالی از برگه‌ و مچاله‌های جمع شده کنار کلاس نگاه کرد و باز هم گریه کرد.

خانم مرغه نوازشش کرد و گفت: «به جای گریه قول بده دیگر اسراف نکنی.»

ببعی پرسید: « قول می‌دهم. قول! اما… اما امروز روی چی‌چی نقاشی بکشم؟»

خانم مرغه کمی فکر کرد. آن‌موقع به گوشه‌ی کلاس اشاره کرد و گفت: «روی مچاله‌ها!» و با دقت به آن‌ها نگاه کرد و گفت: «به نظر من شبیه یک کوه شده.»

ببعی هم یک کم و دو کم فکر کرد و گفت: «شبیه یک هیولا هم هست.» بچه‌ها با هم گفتند: «آره! شبیه هیولای اسراف!!»

ببعی اشک‌هایش را پاک کرد و خندید.

خانم مرغه هم نوک نوک خندید و پرسید: «موافقید هیولای مچاله را برای نمایشگاه‌مان رنگ بزنیم؟»

بچه‌ها با هم و بلند گفتند: «بلللللله!»

خیلی زود خانم مرغه و بچه‌ها مچاله‌ها را به هم چسباندند و رنگ زدند. دو تا چشم با دندان‌های تیزتیزی هم برایش کشیدند. ظهر که شد نمایشگاه نقاشی دانابان برگزار شد. نمایشگاهی با هیولای مُچاله‌ی اسراف![1]

[1] . فرزانه فراهانی

فعالیت پیشنهادی: کاردستی «تاج آب»

از کودکان بخواهید با استفاده از مقوا و طلق آبی و کش، برای خود یک تاج درست کنند و روی آن قطره‌های آب بچسبانند. پس از ساخت کاردستی، از آنان بخواهید تاج را روی سر خودشان بگذارند و به آن‌ها بگویید: شما با گذاشتن این تاج، حامی آب در خانه هستید؛ به هر کسی که در مصرف آب اسراف می‌کند، تذکر بدهید.

[dflip id="8705"][/dflip]