هدف کلی: آشنایی با سواد مالی و خرج هوشمندانه
اهداف جزئی:
- درک تفاوت نیاز و خواسته
- آشنایی با مفهوم ولخرجی
- تقویت هوش دیداری – فضایی
- شرکت در بحث و گفتوگوهای کلاسی
- گسترش گنجینۀ واژگان
شعر زیر را برای آنان بخوانید:
آی فیلو جان این صفه
چرا می ری جلوتر؟
صبر کن و طاقت بیار
هی نرو این ور اون ور
نوبت تو الان نیست
همین جا منتظر باش
رعایت نوبت و
یاد بگیری تو ای کاش[1]
پس از خواندن شعر، از آنان بپرسید: به نظر شما وقتی فیلو صبر میکند و سر جایش میماند، چه حسی پیدا میکند؟ اگر شما جای فیلو بودید چه حسی داشتید؟
[1] . زهرا موسوی
مربی محترم! داستان زیر را برای کودکان بخوانید یا فایل صوتی آن را در کلاس پخش نمایید.
به نام خداجون مهربون
بچهها داشتند توی صف صبحگاهی ورزش میکردند. ورزش که تمام شد خانم معلم گفت: «همانطور که دیروز گفتم قرار است توی حیاط دانابان بازارچه داشته باشیم.»
صدای پچپچ بچهها شروع شد.
– من همهی پولهای قلکم را آوردهام.
– من میخواهم جامدادی پولکپولکی بخرم.
– خدا کنه مداد رنگینکمانی هم داشته باشند.
– من که پاککن هفترنگ دلم میخواهد.
خانم معلم هیس بلندی گفت و ادامه داد: «یادتان باشد قبل از خرید کردن از خودتان بپرسید که آیا آن چیز را لازم دارید یا نه.» بچهها بلند گفتند: «چشم!»
یک ساعت گذشت. حیاط دانابان بازارچه شد؛ پر از مداد، پاککن، تراش، دفتر، کتاب و یک عالم چیزهای دیگر.
لاکو لاکش را پر از سکه کرده بود. سکههایش موقع راه رفتن صدای جیرینگ میدادند. صدایی که لاکو خیلی دوستش داشت.
لاکو یکی از سکهها را بیرون آورد تا مداد بخرد. آخه مدادش تمام شده بود. با خودش گفت: «اگر مداد بخرم یکی از سکههایم تمام میشود.» و کمی فکر کرد و دوباره با خودش گفت: «اصلا مداد نمیخواهم. من سکهام را بیشتر از مداد دوست دارم.» و آن را توی لاکش انداخت.
فیلو کولهپشتیاش را باز کرد. سکههای توی آن را شمرد. یکی را برداشت و با آن دفتر نقاشی خرید. نازپری گفت: «تو که دفتر نقاشی داری فیلو.»
فیلو جواب داد: «اوهوم! دارم. دو تا هم دارم. اما جلد آنها که قرمز نیست.» بعد یک سکهی دیگر هم بیرون آورد و یک مداد خرید. یک سکه هم برای خریدن تراش داد. چهار تا هم برای مدادرنگی و پنج تا برای آبرنگ و دو تا هم برای جامدادی.
نازپری با چشمهای گردشده پرسید: «همهی اینها را لازم داری؟»
فیلو سرتکان داد و گفت: «از همهشان دارم اما هیچکدام این شکلی نیستند.»
لاکو یکی دیگر از سکههایش را از توی لاکش بیرون آورد. کمی نگاهش کرد. اینطرفش را. آنطرفش را. از فروشنده پرسید: «این پاککن سبز چند تا سکه است؟»
فروشنده گفت: «دوتا!»
لاکو گفت: «اوووووووه! چقدر گران. اگر یک سکه بود میخریدمش.» و دوباره سکه را توی لاکش انداخت.
یک ساعت گذشت. بوی کلوچههای عسلی یکی از فروشندهها حیاط دانابان را پرکرد. همهی بچهها توی صف کلوچه ایستادند. همه به جز لاکو و فیلو. نازپری پرسید: «شما کلوچه عسلی دوست ندارید؟»
لاکو گفت: «دوست دارم. اما دلم نمیخواهد یکی از سکههایم کم شود.» و باز هم لاکش را تکان داد تا صدای سکههایش را بشنود.
فیلو سرش را پایین انداخت و گفت: «من هم کلوچه عسلی دوست دارم اما دیگر سکه ندارم!» و توی کولهپشتیاش را به نازپری نشان داد.
خانم معلم صدایشان را شنید. نزدیک آمد و به فیلو گفت: «مگر قرار نبود حواسمان به خریدهایمان باشد؟» آنوقت به لاکو گفت: «نه اینطوری نه آنطوری!»
لاکو پرسید: «یعنی چی خانم؟» خانم معلم با مهربانی گفت: «یعنی نه مثل فیلو که همهی پولهایش را اسراف کرد نه مثل شما که سکههایش را از چیزهایی که لازم دارد بیشتر دوست دارد.»
و رو به همهی بچهها گفت: «یادتان باشد پولهایتان را باید چند قسمت کنید.»
بچهها با تعجب منتظر ماندند تا خانم معلم توضیح بدهد. خانم معلم ادامه داد: «یک قسمت از پول برای خرج کردن است. یک قسمت برای پسانداز کردن و یک قسمت هم برای کمک کردن به بقیه. اینجوری هم خرید میکنید هم پولهایتان تمام نمیشود هم به دوستانتان کمک کردهاید.»
لاکو کمی فکر کرد. کمی بیشتر. آنوقت پرسید: «اگر به دوستمان کمک کنیم پولمان را پس میدهد؟»
خانم معلم ریزریز خندید و گفت: «اگر پول را قرض بدهیم بله. اما اگر برای خودش بدهیم دیگر لازم نیست پس بدهد.»
لاکو باز هم فکر کرد. بیشتر از قبل. بعد دو سکه از توی لاکش بیرون آورد. یکی را داد به فیلو و گفت: «این سکه را قرض میدهم. هر وقت توانستی پس بده.»
و توی صف ایستاد تا برای خودش هم یک کلوچه بخرد.
فیلو از لاکو تشکر کرد و زودی گفت: «ممنونم! شاید همین امروز سکهات را پس بدهم.»
لاکو با تعجب پرسید: «چطوری؟»
فیلو گفت: «میخواهم بعضی چیزهای اضافهای که خریدم را پس بدهم.»
لاکو به مداد توی دست فیلو نگاه کرد. همان مدادی بود که خودش لازم داشت. گفت: «این را بفروشش به من!»
فیلو با شادی مداد را به لاکو داد و گفت: «پس آن سکه به جای این مداد!» و هر دو با هم خندیدند.[1]
[1] فرزانه فراهانی
تصویرخوانی و تفکر: از کودکان بخواهید با توجه به داستان، بگویند از تصاویر این صفحه چه میفهمند؟ در هر تصویر، لاکو دارد چه کار میکند؟ کدام کارها ضروری است؟
دستورزی و رنگآمیزی: پس از بیان نظرات، ابتدا از کودکان بخواهید تا تصویر لاکو را رنگ بزنند.
تقویت حافظه شنیداری: سپس برای آنها توضیح دهید که اینجا لاکو 3 سکه دارد و فقط 3 تا از کارهای پایین صفحه را میتواند انجام بدهد. حالا از آنها بخواهید با توجه به اتفاقاتی که در داستان افتاد، خطچین تصاویری که لاکو در آنها سکههایش را خرج کرد، کامل کنند. (لاکو کلوچه عسلی خریده است – لاکو مداد خریده است – لاکو به فیلو یک سکه قرض داده است)
به دست راست همه نوآموزان یک روبان با رنگ آبی و به دست چپشان یک روبان با رنگ قرمز ببندید. برای آنان توضیح دهید که روبان آبی به معنای «خواسته» و روبان قرمز به معنای «نیاز» است.
در مورد تفاوتهای خواسته و نیاز با کودکان صحبت کنید. از آنها بخواهید دست راستشان را بالا بیاورند. در همین زمانی که دست راستشان بالاست، برای آنان توضیح دهید که ما بعضی از چیزها را دوست داریم داشته باشیم اما اگر نداشته باشیم، ضرری به ما نمیرساند. مثل عروسک یا اسباب بازی. به این موارد میگوییم: خواسته. سپس دست چپشان را بالا بیاورند و برایشان توضیح دهید که بعضی از چیزها را هم نیاز داریم و اگر نداشته باشیم، ممکن است به ما آسیبی وارد شود. مثل لباس گرم برای زمستان یا خوراکی هنگام گرسنگی. به این موارد میگوییم: نیاز. در چنین مواقعی، ما باید کدام یک را بخریم؟
حالا به آنها بگویید: میخواهیم با هم یک بازی کنیم. یک لیست از نیازها و خواستهها را آماده کنید و برای کودکان یکی یکی اسم ببرید. کودکان با شنیدن خواستهها باید دست راست خود و با شنیدن نیازها باید دست چپ خود را بالا ببرند. پس از اسم بردن از هر کدام، قدری درمورد آن صحبت کنید.
در پایان به این حدیث از حضرت علی (ع) اشاره کنید که میفرمایند: کسی که پول خود را بیخودی خرج نکند، هیچ وقت بیپول نمیشود.[1]
[1] . «مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ»؛ نهج البلاغة، ح279.