تاریخ: 9 اسفند
هدف کلی: گرامیداشت مناسبتهای ملی – مذهبی
اهداف جزئی:
- آشنایی با شخصیت رهبر شهید انقلاب
- تقویت شمارش اعداد
- تقویت هوش دیداری – فضایی
- گسترش گنجینۀ واژگان
- تقویت هوش موسیقایی
- شرکت در بحث و گفتوگوی کلاسی
تصویرخوانی و تفکر: از کودکان بخواهید خوب به تصویر نگاه کنند و درمورد آن توضیح دهند. از آنها درمورد تصویر سؤال بپرسید؛ آیا این شخص را میشناسند؟ درمورد او چه چیزهایی میدانند؟
شمارش: پس از صحبت درمورد تصویر، توجه کودکان را به شکلهای بالای صفحه جلب نمایید. به آنها بگویید: هر کدام از شکلهای بالای صفحه، داخل صفحه هم آمدهاند. آنها را داخل صفحه پیدا کنند و بشمارند. حالا به تعداد هر کدام، از شکلهای بالای صفحه رنگ بزنند. (1 گلدان – 2 پاپیون – 3 برگ)
دستورزی: سپس توجه آنان را به تصویر داخل پنجره جلب نمایید و از آنان بخواهید خطچینهای روی بدن این موجود (هوفی) را کامل نمایند.
بگرد و پیدا کن و رنگآمیزی: در پایان نیز به آنان بگویید شکلهای پایین صفحه را در تصویر پیدا کرده و به خودش وصل نمایند و مثل خودش رنگ بزنند.
مربی محترم! داستان زیر را برای کودکان بخوانید یا فایل صوتی آن را در کلاس پخش نمایید.
به نام خداجون مهربون
هنوز ظهر نشده بود. هوفی، باد پرهیاهو داشت توی شهر میپیچید. از این محله به آن محله میرفت. از آن کوچه به این کوچه میگشت. به یکی از کوچهها که رسید، صدای آشنایی را شنید. صدای آقای کتابخوان را. هوفی چند بار دیگر هم او را دیده بود.
یک بار وقتی پنجرهی اتاقش باز بود خودش را به کتابهای او رسانده بود و یکی یکی آنها را ورق زده بود. یکبار هم برگهای نهال کوچولویی که آقای کتابخوان داشت توی باغچه میکاشت را تکانتکان داده بود. یکبار دیگر هم وقتی داشت زیر آسمان نماز میخواند دور سرش چرخیده بود و نشسته بود توی قنوتش. چند بار هم همراه او و نوههایش بازی کرده بود و نگذاشته بود گرمشان شود. هوفی یادش بود که او همیشه یک کتاب همراهش بود تا وقتی کارش تمام شود آن را بخواند. برای همین به او میگفت؛ آقای کتابخوان!
آنروز آقای کتابخوان داشت قرآن میخواند. هوفی از پشت پنجره به او نگاه کرد. دختر کوچولویی توی اتاق آمد. آقای کتاب خوان قران را بوسیدند و بستند و دخترک را بغل کرد. دخترک سرش را گذاشت روی شانهی آقای کتابخوان. انگار هنوز خوابش میآمد. آقای کتابخوان برایش آرام لالایی خواند. هوفی هم میخواست برایش هوهولالا بخواند که یکدفعه صدای بلندی آمد. خیلی خیلی بلند!
همه جا سیاه شد. خاکی شد. هوفی، هوف هوف سرفه کرد. سرش گیج رفت. دور خودش چرخید. گردباد شد.
یک کم گذشت. یک کم بیشتر هم گذشت. همهی مردم آمدند جلوی خانهی آقای کتابخوان. خانهای که موشکهای دشمن آن را خراب کرده بودند.
هوفی هنوز گیج بود. نمیدانست چه اتفاقی افتاده. با صدای بلند هوهو کرد و فریاد زد: «آقای کتابخوان؟ کجایی؟»
اما جوابی نشنید. به جایش صدای مردم و گریههایشان را شنید.
یکی گفت: «خدا کند رفته باشد پناهگاه!»
آن یکی گفت: «حتما توی خانه بوده. رهبر اهل فرار نبود.»
آن یکی دیگر گفت: «درسته! توی خانه مانده تا همهی جهان بداند که ایرانیها از دشمن نمیترسند.»
چند نفر با هم گفتند: «چه شجاع!»
مرد ریش سفیدی اشکهایش را پاک کرد و گفت: «از جوانی آرزوی شهادت داشت.»
زنی بچهاش را محکم بغل گرفت. همانطور که اشک میریخت گفت: «نوهی کوچکش هم توی خانه بوده!»
هوفی یاد دخترک افتاد. یاد لالایی تمام نشدهی آقای کتابخوان. با عصبانیت خودش را به این طرف و آن طرف کوبید.
هر چقدر میگذشت آدمهای بیشتری به آنجا میآمدند.
پسری پرسید: «حالا چی به سر ایران میآد؟!»
مردی که پرچم ایران توی دستش بود، گفت: «نگران نباش! رهبر قبل از شهادتش همهی ما را انتخاب کرد تا بعد از خودش مراقب ایران باشیم.» و پرچم را به او داد.
هوفی با دقت به حرفهایشان گوش کرد. تازه فهمیده بود که آقای کتابخوان رهبر ایران بوده. باورش نمیشد که رهبر یک کشور خیلی بزرگ، این قدر ساده زندگی کند. توی یک خانهی معمولی. خیلی خیلی معمولی.
هوفی دور خرابههای خانه گشت. خودش را روی خاک انداخت. غصه خورد و چرخید. نمنم اشک ریخت و باز هم چرخید. آنوقت با هوهوی بلند گفت: «آقای کتابخوان! قول میدهم داستان شجاعتت را برای همهی دنیا تعریف کنم.» و تندی وزید و رفت.
ابرها به هم نزدیک شدند. نزدیک و نزدیکتر. آنوقت روی سر شهر اشک ریختند. شهری که دیگر آقای کتابخوان را نداشت.[1]
[1] . فرزانه فراهانی
شعر این درس را برای کودکان بخوانید یا از فایل صوتی آن را در کلاس پخش نمایید.
سلام به رهبر شهید
به اون آقای مهربون
از زمین خاکی ما
رفته کجا؟ به آسمون
دلش می خواست با هم باشیم
نترسیم از دیو سیاه
روی سر ما می تابید
پر نور و روشن مث ماه
می خواست که ما قوی باشیم
یه ایران پر زور و شاد
وقتی که ما با هم باشیم
قوی می شیم خیلی زیاد
سرود با هم بودن و
حالا ما با هم می خونیم
پرچم ایران روی دوش
همیشه با هم می مونیم
ما غنچه های ایرانیم
بچه های دانا بانیم
امیدهای رهبرمون
گل های توی گلدانیم[1]
[1] . منیره هاشمی
از کودکان بپرسید: آیا شما میدانید به چه کسی رهبر میگویند؟ با توجه به تصویر کتاب درمورد توصیفات رهبر شهید انقلاب، برای آنان توضیح دهید. به آنها بگویید: ایشان رهبر شجاع و شهید ایران عزیز ما بودند. کسی که خیلی مهربان بود و کتاب زیاد میخواند و همیشه به فکر بچهها و مردم بودند. ایشان عاشق بچههای باهوش و درسخوان بودند. او مثل یک قهرمان قوی و شجاع بود و یک روز آدمهای بد که دوست ندارند بچهها شاد باشند و ایران عزیزمان قوی و پیروز باشد، سعی کردند قهرمان ما را از بین ببرند. ایشان مثل یک ستاره زیبا برای همیشه به آسمان رفتند تا از آنجا مثل گذشته مراقب ما باشند و همیشه یاد و نامشان در ذهن ما باقی بماند. از کودکان بپرسید: به نظر شما ما با انجام چه کارهایی میتوانیم ایشان را خوشحال کنیم تا از آسمان به ما لبخند بزنند؟ (خوب درس بخوانیم، به مردم کمک کنیم، شجاع و قوی باشیم، قرآن بخوانیم و…). از کودکان بپرسید: ما چطور میتوانیم درون خانه یا کلاس، مثل یک قهرمان رفتار کنیم؟