هدف کلی: آشنایی با اهمیت گوش دادن به پدر و مادر و تبعیت از دستورات آنها بهعنوان فرمان الهی.
اهداف جزئی:
- درک رابطه میان رضایت خدا و رضایت والدین (تقویت حس دینی)
- پرورش رفتار عاطفی نسبت به والدین
- شرکت در بحث و گفتوگوهای کلاسی
- گسترش گنجینه واژگان
- نقاشی کردن/رنگآمیزی
- تقویت هوش اخلاقی (Moral)
- تقویت دستورزی
- تقویت توجه و حس شنیداری

از نوآموزان بپرسید؛ وقتی از مامان و بابا تشکر میکنی و دست آنها را میبوسی به شما چه میگویند، به نظر شما در آن لحظه خدا به شما چه میگوید؟ بعد، شعر زیر را برایشان بخوانید و از آنان بخواهید تکرار کنند.
یه بچه مهربون
بچه خوب و دانا
میبوسه دست مامان
میبوسه دست بابا

برای مرور درسهای گذشته سؤالات ذیل را از نوآموزان بپرسید:
- درس 32، جلد اول: چند تفریح سالم نام ببرید و بگویید از کدامیک بیشتر لذت میبرید؟
- درس 3: سعی میکنید چگونه با پدر و مادر خود صحبت کنید؟
- درس 5: شما در چه کارهایی در خانه همکاری میکنید؟
تصویرخوانی و تفکر: از نوآموزان بخواهید به تصاویر دقت کنند. از آنها در مورد داستان این تصویر سؤال کنید و بخواهید برای این تصویر یک داستان تعریف کنند.
آموزش ترکیب رنگها (زرد+آبی= سبز): از کودکان بخواهید تصویر بالا را به کار درست وصل کنند و کار درست را رنگآمیزی نمایند. به آنها بگویید برای حل کردن ماز، ابتدا از رنگ زرد استفاده کنند و مسیر ماز را با رنگ آبی دوباره رنگ کنند.
سپس، به همین صورت تصویر را ادامه دهند تا نتیجه آن را ببینند. از آنها بپرسید؛ به نظر شما کدام نتیجه بهتر بود؟ آن را رنگ کنید.
ابتدا داستانک زیر را برای کودکان بگویید:
میتوانید از یک عروسک دستکشی برای اجرای کار خود نیز استفاده نمایید.
سارا همیشه وقتی مامانش بهش میگفت؛ ساراجان لباست رو مرتب کن یا بعد از بازی اسباببازیهایت را جمع کن، با خوشحالی این کارها را انجام میداد. یک روز مادر سارا به او گفت: «امروز باران میآید ژاکتت را بپوش.» اما سارا گوش نکرد و بدون ژاکت از خانه بیرون رفت. به نظر شما چه اتفاقی افتاد؟
از کودکان بخواهید اندکی فکر کنند و سپس، مطالبی که به نظرشان میرسد را بیان کنند.
بعد، برای درک بهتر مطلب اگر فضای کلاستان کافی نیست، کودکان را به فضایی باز مانند حیاط یا نماز خانه ببرید و خودتان نقش مامان یا بابا را بازی کنید و دستوراتی بدهید اما کودکان فقط باید وقتی انجام دهند که جمله شما با «اگر مامان گفت…» یا «اگر بابا گفت…» شروع شود و کودک دستور خواسته شده را انجام دهد. مثلاً «اگر مامان گفت دست بزن» دست بزنند همه با هم بلند بگویند؛ چشم مامان یا چشم بابا. «بپر بالا» انجام ندهند چون نگفتیم «اگر مامان گفت»… میتوانید فعالیتهای مختلفی از کودکان بخواهید مانند «بابا گفت بچرخ. لیلی کن. سوت بزن. دستهات رو ببر بالا. بپر جلو. بپر عقب. بچرخ به راست و… .
تمرین عملی اطاعت از والدین بهعنوان فرمان الهی
درک معنای «چشم» گفتن با نیت رضای خدا
وسایل مورد نیاز: یک گردونه ساده (میتوان با بشقاب مقوایی، پونز و فلش چرخان ساخت) گردونه را به شش قسمت تقسیم کنید و با استفاده از تصاویر داخل مجلات باطله یا… در هر بخش یک موقعیت رفتاری از رابطه کودک و والدین را بچسبانید.
ابتدا کودکان را گروهبندی نمایید و چند گردونه به روش فوق تهیه نمایید.
شش قسمت روی چرخ که هرکدام، یک موقعیت رفتاری از رابطه کودک و والدین باشد:
۱. مامان گفت: وسایلت رو جمع کن
۲. بابا گفت: مرتب کردن لباس. به گیره زده
۳. مامان گفت: غذات رو کامل بخور
۴. بابا گفت: مراقبت از خواهر و برادر کوچک
۵. مامان گفت: آب دادن به گیاهان
۶. بابا گفت: بوسیدن پدر و بگو چشم
دستور اجرا: کودکان بهنوبت گردونه را میچرخانند.
هر بار که سوزن یا مداد کوچک را میچرخاند و روی یکی از موقعیتها میایستد، کودک باید: اول با صدای بلند بگوید: «چشم مامان/بابا»
سپس، نقش آن موقعیت را ایفا کند (مثلاً تظاهر به جمع کردن وسایل، بوسیدن دست پدر، خوردن غذا و…)
مربی تشویق میکند که بچهها با احترام و شوق این اطاعت را اجرا کنند.
در پایان بازی، مربی جمعبندی کند: «ما وقتی به حرفهای مامان و بابابا دلخوش گوش میدهیم، خداوند هم خوشحال میشود و از ما راضی خواهد بود.»
از کودکان بخواهید با استفاده از کاغذهای رنگی تعدادی قلبهای کوچک درست کنند و آنها را به منزل ببرند و از پدر و مادر خود بخواهند هر زمانی که آنها از حرفهای پدر و مادر خود اطاعت کردند و به آنها چشم گفتند، آنها یکی از این قلبها را روی یک نخ بچسبانند تا مانند یک ریسه تکیمل شود. سپس، بعد از گذشت یک هفته ریسههای قلبی خود را به کلاس بیاورند و در مورد اینکه برای انجام چه کارهایی به والدین خود چشم گفتهاند، برای دوستانشان توضیح دهند.
پرپری و نازپری در راه مدرسه بودند که چشمشان به مغازهی آقا ویزولی افتاد. بدو بدو رفتند پیشش. پرپری گفت: «آقا ویزولی! عینک ویزویزی چقدر خوب بود! من باهاش کلی ستارهی طلایی جمع کردم!»
نازپری گفت: «من هم کلی ستاره رنگیرنگی دیدم!»
آقا ویزولی گفت: «ستارهی طلایی یعنی دست مامانپری و باباپری را بوس کردید. ستارهی رنگی هم یعنی به مامان و بابا کمک کردید. درست گفتم؟»
پرپری و نازپری بپر بپر کردند و گفتند: «شما از کجا فهمیدی آقا ویزولی؟»
آقا ویزولی خندید و گفت: «چون من این عینک را خوب میشناسم. تازه قدرتهای جادویی دیگری هم دارد.»
پرپری گفت: «وااای! واقعاً؟» نازپری گفت: «زود باش بگو! بگو، چطوری بقیه قدرتهایش را ببینیم؟»
آقا ویزولی گفت: «بهتر است خودتان پیدایشان کنید؛ اما یک کوچولو کمکتان میکنم. کافی است عینک ویزویزی را بگذارید روی چشمهایتان و برای مامانپری و باباپری دعا کنید!»
پرپری دستش را بالا آورد و گفت: «یعنی اینجوری با خدا حرف بزنیم؟ خب از خدا جان چه چیزهایی بخواهیم؟»
آقا ویزولی گفت: «چیزهای خوب! ببین دوست داری چه اتفاق خوبی برای مامانپری و باباپری بیفتد. همان را به خدا جان بگو.»
پرپری و نازپری عینکهای ویزویزیشان را پوشیدند و بالهایشان را به سمت آسمان گرفتند. بعد با صدای بلند گفتند: «خدا جان مهربان! لطفاً مواظب مامانپری و باباپری باش!»
همین که دعایشان تمام شد، از کف دستهایشان دو تا ستارهی بالدار بیرون پرید. یک ستارهی بالدار سفید و یک ستارهی بالدار نقرهای. ستارهها پر زدند و پر زدند و رفتند آن دوردورها.
پرپری پرسید: «ستارههای پرنده کجا رفتند؟»
نازپری گفت: «نمیدانم! شاید بعداً بفهمیم.»
پرپری و نازپری از آقا ویزولی خداحافظی کردند و رفتند مدرسه. آنها خبر نداشتند ستارههای بالدار الآن کجا رسیدهاند.
ستارهی نقرهای، خودش را به مامانپری رسانده بود. مامانپری داخل آشپزخانه بود و داشت به لیوان شکستهی روی زمین نگاه میکرد. لیوان شکسته، دندانهای تیزش را به مامانپری نشان میداد.
مامانپری خم شد تا شیشهها را جمع کند. یکی از شیشهها پرید تا دستش را گاز بگیرد؛ اما ستارهی نقرهای دست مامانپری را گرفت تا شیشه آن را نبُرد.
شیشه گفت: «چرا نمیگذاری دستش را گاز بگیرم؟» ستارهی نقرهای گفت: «چون پرپری و نازپری برای مامانپری دعا کردهاند. خدا جان هم مرا فرستاده تا مواظب مامانشان باشم.»
شیشه گفت: «اِ اِ اِ! خدا جان تو را فرستاده؟ پس من هم مامانپری را گاز نمیگیرم.»
از آنطرف، ستارهی سفید، خودش را به باباپری رسانده بود. باباپری داخل جنگل، دانه جمع میکرد. عقاب بزرگی نشست بالای سرش تا باباپری را بگیرد. باباپری حسابی ترسیده بود؛ اما ستاره سفید، روی سر باباپری نشست و او را نامرئی کرد. حالا عقاب نمیتوانست پیدایش کند.
عقاب اینور پرید، آنور پرید. بعد یکهو داد زد: «آهای آهای! هرکس که هستی! چرا غذای مرا قایم کردهای؟»
ستارهی سفید گفت: «چون پرپری و نازپری برای باباپری دعا کردهاند، خدا جان هم مرا فرستاده تا مواظب بابایشان باشم.»
عقاب گفت: «اِ اِ اِ! خدا جان تو را فرستاده؟ پس من هم باباپری را نمیخورم. میروم یک غذای دیگر پیدا میکنم.»
باباپری گفت: «خدایا شکرت که بچههایی به این خوبی به من دادی.» بعد هم با خیال راحت، دانههایش را جمع کرد و برگشت به خانه.
مامانپری با دانههایی که باباپری جمع کرده بود، ناهار خوشمزهای پخت. وقتی همه دور سفره نشسته بودند، باباپری گفت: «دقت کردی امروز خدا جان خیلی بیشتر از روزهای قبل مواظبمان بود؟».
پرپری و نازپری به همدیگر نگاه کردند و خندیدند. پرپری در گوش نازپری گفت: «یعنی خبر دارند ما از خدای مهربان خواستیم تا برای مامانپری و باباپری فرشتههای نگهبان بفرستد؟ بیا بازهم برایشان دعاهای قشنگقشنگ کنیم».[1]
از بچهها بپرسید: شما از خدای مهربان، چهچیزی را برای پدر و مادر خود میخواهید؟ شما چگونه پدر و مادر خود را دعا میکنید؟
[1] نرگس میر فیضی
مقداری کاغذ و رنگ گواش در اختیار کودکان قرار دهید و از آنها بخواهید هر یک، دعایی برای پدر و مادر خود کنند. سپس از آنان بپرسید دعای شما چه رنگی است و یا چه رنگهایی دارد؟
به آنها بگویید آن رنگ یا رنگها را انتخاب نموده و بر روی کاغذ بچکانید. سپس آن لکه را به هر شکلی که دوست دارید نقاشی کنید. برای این کار، میتوانید از نی هم استفاده نموده و با دمیدن در نی، به لکه رنگ، شکل دهید. همچنین از نوآموزان بخواهید رنگ زرد و آبی را با هم ترکیب کنند و نتیجه کار خود را بیان کنند. از آنان بپرسید با رنگ درستشده، چهچیزی دوست دارند نقاشی کنند؟ آن را بکشند.
پس از پایان کار از نوآموزان بخواهید نقاشیهایشان را به سمت آسمان بگیرند و دعا کنند و در پایان، نمایشگاهی از نقاشیهای آنان تشکیل دهید و نوآموزان داستان نقاشی و دعاهایشان را بیان کنند.
فیلم ۱ (ایده نقاشی با نی و رنگ):
فیلم ۲ (ایده نقاشی با نی و رنگ):





