تاریخ: 10 ماه رجب
هدف کلی: گرامیداشت مناسبتهای مذهبی – ملی
اهداف جزئی:
- آشنایی با شخصیت امام محمد تقی (ع)
- آشنایی با روز پسر
- تقویت باورهای مذهبی – ملی
- تقویت هوش دیداری – فضایی
- تقویت هوش جنبشی – حرکتی
- گسترش گنجینۀ واژگان
تصویرخوانی و تفکر: از نوآموزان بخواهید خوب به تصویر نگاه کنند و بگویند چه چیزهایی در تصویر میبینند. آیا گنبدی که کنار تصویر پسر است را میشناسند؟
هوش و حل ماز: پس از بیان نظرات، در جمعبندی نظرات آنان بگویید: این مادر میخواهد به مناسبت تولد امام محمد تقی (ع) و روز پسر، برای پسرش هدیه بخرد. اگر شما جای این پسر بودید، دوست داشتید چه هدیهای دریافت کنید؟ مادر را از مسیر هدیههایی که دوست دارید دریافت کنید، به پسر برسانید.
دستورزی و رنگآمیزی: در آخر نیز تصویر مادر و کودک را رنگ بزنند.
مربی محترم! داستان را برای کودکان بخوانید یا فایل صوتی آن را در کلاس پخش نمایید.
به نام خداجون مهربون
حرم امام رضا (ع) از همیشه قشنگتر بود. آخه تولد پسرشان بود. تولد امام جواد (ع).
امیرمحمد روی فرش حرم نشسته بود. داشت چراغهای رنگی بالای سرش را میشمرد: «یکی و دوتا و سهتا قلمبه رنگی. چهارتا و پنج و اینهم شش تا قلمبه رنگی.»
آنوقت به بابایش گفت: «میشود بلندم کنید تا از نزدیک ببینمشان؟»
بابا لبخند زد و گفت: «نه عزیزم! خطر دارد.» بعد کمی سکوت کرد و ادامه داد: «اما اگر بخواهی بلندت میکنم تا توی آینههای هزار تکه خودت را ببینی.»
امیرمحمد زودی گفت: «آخ جانمی جان!» و دستهایش را سمت بابا بالا گرفت. بابا او را بلند کرد و به مامان گفت: «شما و زهرا اینجا بمانید ما زود برمیگردیم.»
مامان شیشه شیر زهرا را پر از شیر کرد و به او داد. آنوقت گفت: «باشه! خوش بگذره.»
کمی بعد به دیوارهای آینه کاری شدهی داخل حرم رسیدند. بابا ایستاد کنار دیوار تا امیرمحمد خودش را توی آنها ببیند. امیرمحمد گفت: «اوه! چقدر امیر محمد.» و ریزریز خندید.
همانموقع یکی از خادمان آمد و گفت: «لطفا راه را باز کنید.» و از توی جیبش دو تا شکلات به امیرمحمد داد.
امیرمحمد از روی شانههای بابا پایین آمد. تشکر کرد و شکلاتها را توی جیبش گذاشت تا بعدا با زهرا بخورد.
بابا به صف زیارت اشاره کرد و گفت: «حالا که تا اینجا آمدیم یک زیارت هم برویم.»
امیرمحمد گفت: «چه قطار بلندی! از دیروز بلندتره.»
بابا گفت: «خب قطار تولده! تولد امام جواد!!»
امیرمحمد انگشتهایش را بالا گرفت. تا نُه شمرد و گفت: «امام نهم.»
بابا آفرین گفت و پرسید: «دوست داری تا قطارمان به ضریح میرسد در مورد امام جواد حرف بزنیم؟»
امیرمحمد سر تکان داد و اوهوم اوهوم کرد.
بابا گفت: «همان طور که گفتی امام جواد (ع) امام نهم ما و پسر امام رضا است. اسم ایشان محمد است. اما به نام جواد معروف هستند. آخه ایشان خیلی بخشنده بودند. جواد هم به معنی بخشنده است. راستی! امروز روز پسر هم هست.»
امیرمحمد با ذوق پرسید: «پس آن کتابی که دوست دارم را برایم میخرید؟»
بابا گفت: «چشم پسرم! بعد از زیارت میرویم کتابفروشی حرم.»
قطار کمکم داشت به ضریح نزدیک میشد. صدای گریهی پسرکی توی حرم پیچید. امیرمحمد به او نگاه کرد و با خودش گفت: «فکرکنم اگر یکی از شکلاتهایم را به او بدهم دیگرگریه نکند. اما…»
آنوقت یک ریزه بیشتر فکرکرد. دو ریزه و سه ریزه بیشترتر هم فکرکرد. یاد حرفهای بابا افتاد. به بالای ضریح نگاه کرد. پر از گل بود. گلهای تولد امام جواد. همان امام مهربان و بخشنده!
با خودش گفت: «یکی را به او میدهم یکی را هم برای زهرا نگه میدارم. آخه خیلی از این شکلاتها دوست دارد.»
و قبل از آنکه قطار تولد به ضریح برسد یکی از شکلاتها را به پسرک داد. پسرک اشکهایش را پاک کرد و آن را گرفت.
بابا به امیر محمد لبخند زد. بلندش کرد و گفت: «بیا بالا! روی شانههایم راحتتر زیارت میکنی.»
کمی که گذشت قطار تولد به ضریح رسید. عطر گل و گلاب با صدای صلوات همه جا را پر کرده بود.[1]
[1] . فرزانه فراهانی
کودکان را به گروههای دو نفره تقسیم کنید. به هر گروه دو بادکنک با رنگهای متفاوت بدهید. از آنها بخواهید مقابل همگروهی خودشان با فاصله 2 متری بایستند. بازی با پخش موزیک شروع میشود. هر کودک باید بادکنکش را به بالا پرتاب کند و بلافاصله جایش را با همگروهیاش عوض کند و بادکنک او را قبل از اینکه روی زمین بیافتد بگیرد. همینطور بازی ادامه پیدا میکند.
اگر نوآموزان شما پسر بودند، پیشنهاد میشود از پدران آنها دعوت کنید و یک برنامه تفریحی سرگرمی برای آنها برگزار کنید. در این برنامه میتوانید کارهایی مثل بازی و آشپزی، مسابقه، کاردستی و… داشته باشید.