هدف کلی: گرامیداشت مناسبتهای ملی
اهداف جزئی:
- آشنایی و درک اهمیت روز آتشنشانی
- تقویت باورهای ملی
- تقویت هوش جنبشی – حرکتی
- تشخیص تعلق و عدم تعلق یک عضو به مجموعه
- گسترش گنجینۀ واژگان
تصویرخوانی و تفکر: از نوآموزان بخواهید به تصویر نگاه کنند. از آنها بپرسید آیا شخصیت داخل صفحه را میشناسند؟ (بابای فیلو) آیا میدانند این لباس مخصوص چه شغلی است؟
دستورزی و رنگآمیزی: از آنان بپرسید: کدام یک از وسایل دور صفحه، مربوط به شغل آتش نشانی میباشد؟ آنها را رنگ بزنند. (کپسول آتشنشانی – ماشین آتشنشانی – کلاه مخصوص – شلنگ مخصوص)
مربی محترم! داستان زیر را برای کودکان بخوانید یا فایل صوتی آن را در کلاس پخش نمایید.
به نام خداجون مهربون
هنوز کلاس تمام نشده بود. پشمک توی گوش فیلو پچپچ کرد: «دیروز بیبی نارنجی برای تولد دوقلوها کیک پخت. یک عالم.» و از توی کیفش یک ظرف بیرون آورد. در آن را باز کرد و گفت: «ببین چقدر زیاده!»
فیلو آب دهانش را قورت داد و گفت: «چرا از صبح تا حالا ندادی بخوریمش؟»
پشمک گفت: «آخه میخواهم یک جشن درست و حسابی بگیریم.» و چند تا فشفشه هم نشان فیلو داد.
فیلو چشمهایش گردالو شد. پرسید: «اوه! خطر نداره مگه؟!»
پیشو که از پشت سرشان حرفهایشان را شنیده بود گفت: «آخ جون! جشن فشفشه.» و پرسید: «با چی میخوای روشنش کنی؟»
پشمک گوشهایش را تکان داد و گفت: «ای وای! دیدی چیچی شد؟ یادم رفت فندک بیاورم.»
پیشو گفت: «اگر به من هم کیک بدهی خودم روشنش میکنم.»
پشمک و فیلو با هم پرسیدند: «چطوری؟» پیشو دُمش را تکان داد و گفت: «صبر کنید تا ببینید.»
همان موقع صدای زنگ بلند شد. پشمک، پیشو و فیلو با هم به طرف جنگل رفتند. رفتند و یک کم دیگر هم رفتند تا رسیدند به تپهی علفها.
پشمک پرسید: «خب پیشو! حالا چطوری میخواهی آتش روشن کنی؟» آنوقت ظرف کیک را روی علفها گذاشت.
فیلو پرسید: «الکلی گفتی پیشو؟»
پیشو سیبیلهایش را تاب داد و گفت: «نخیرم!» و دو تا سنگ اندازهی دو تا گردو برداشت. یک کم علف هم کند و مثل یک تپهی فسقلی روی هم چید. آنموقع سنگها را محکم به هم زد. از بالا به پایین. از پایین به بالا روی هم سُر داد و باز هم به هم کوبید. سنگها جرقه زدند. پیشو زودی جرقه را به تپهی فسقلی نزدیک کرد. تپه آتش گرفت. یک آتش کوچولو.
پشمک و فیلو ذوق کردند و برای پیشو دست زدند. فشفشهها را روی آتش گرفتند و روی کیک گذاشتند. سهتایی دستهای هم را گرفتند و دور کیک فشفشهای چرخیدند.
اما تپهی فسقلیِ آتش، هنوز روشن بود. داشت بزرگ و بزرگتر میشد. آخه دور تا دورش علف بود!
یکهو فیلو داد زد: «آتش!»
پیشو گفت: «فوتش کنید خاموش بشه.»
و سهتایی فوت کردند. یک فوت و دو فوت و چند تا بیشتر هم فوت کردند. اما آتش بزرگ و بزرگتر شد. دود سیاه بالای سرشان را پرکرد. پشمک گفت: «تقصیر تو بود پیشو.»
فیلو گفت: «باید آب بیاوریم.»
پیشو گفت: «اما تا رودخانه ده تا و چهل تا قدم است.»
پشمک قمقمهاش را از توی کیفش بیرون آورد. چند قُلُپ آب تویش بود. زودی ریختش روی آتش. اما آتش زیاد بود و آب قمقمه کم! سه تایی داد زدند: «کمک!»
یکهو باران آمد. تند و تند. اما نه! باران نبود. بابای آتشنشان فیلو بود که داشت با خرطومش آب روی آتش میپاشید.
فیلو گفت: «آخ جونمی جون. بابا اومد.» کمی که گذشت آتش خاموش شد. بابای فیلو نزدیک آمد و پرسید: «اینجا چه کار میکنید؟» فیلو خرطومش را تاب داد و گفت: «تقصیر فشفشهها بود بابا.»
صورت بابای فیلو از دود آتش سیاه شده بود. پیشو توی دلش گفت: «چه شغل سختی داره بابای فیلو!»
پشمک هم توی دلش گفت: «چه خوب که توی جنگل آتشنشان داریم!»
فیلو هم آرام گفت: «مثل همیشه به موقع رسیدی بابای آتشنشان من!»
بابا گفت: «باید قول بدهید دیگر کار خطرناک نکنید.» و سرش را تکان داد و نچنچ کرد.
پشمک و فیلو و پیشو سرشان را پایین انداختند و گفتند: «قول. قول. قول!»
بابای فیلو لبخند زد و سه تا ماچ خرطومی روی لُپهایشان زد. [1]
[1] . فرزانه فراهانی
کودکان را به حیاط آموزشگاه ببرید. به یکی از کودکان نقش آتشنشان و به بقیه نقش آتش را بدهید. فرد آتشنشان یک اسپری آبپاش در دست داشته باشد و به دنبال کودکان دیگر میدود و با اسپری کردن آب روی آنها آتش را خاموش کند. هر کسی که توسط آتشنشان آبپاشی شد، نقشش با آتشنشان عوض میشود و حالا او باید دنبال بقیه آتشها بدود. در مناطق سردسیر، به جهت رعایت نکات ایمنی و سلامتی، به جای اسپری آبپاش میتوانید از یک توپ آبی رنگ استفاده کنید.
طرح آتش و عدد 125 را به تعداد نوآموزان دانلود و چاپ نمایید.
می توانید از این قسمت برای دانلود و چاپ تصاویر اقدام نمایید.
برگههای چاپ شده را در اختیار کودکان بگذارید و از آنان بخواهید آن را به سلیقۀ خودشان رنگآمیزی و دوربُری کنند. سپس این طرح را روی نوارهای باریک مقوایی بچسبانید و به عنوان تاج روی سر کودکان قرار دهید.