تاریخ: 18 ماه ذی الحجة
هدف کلی: گرامیداشت مناسبتهای مذهبی
اهداف جزئی:
- آشنایی با اهمیت عید غدیر خم
- آشنایی با مفهوم امامت و جانشینی رسول خدا (ص)
- تقویت باورهای مذهبی
- گسترش گنجینۀ واژگان
- تقویت هوش دیداری – فضایی
- دستورزی
مربی محترم! داستان زیر را برای کودکان بخوانید یا فایل صوتی آن را در کلاس پخش نمایید.
به نام خداجون مهربون
خورشید نورش را به زمین پاشیده بود. سنجاقکها دور برکه میچرخیدند و ماهیهای جورواجور توی آب شنا میکردند.
طاها کنار برکه نشسته بود و داشت قایق کاغذیاش را روی آب میانداخت. خواهرش حلما دو قایق دیگر را که خودش درست کرده بود به او داد و گفت: «بیا داداش! اینها هم هستند.»
کمی آنطرفتر مامان و بابا روی چمنها نشسته بودند. مامان به بچهها گفت: «مراقب باشید توی آب نیفتید!»
طاها و حلما با هم گفتند: «مراقبیم مامان.»
حلما دستش را توی آب کرد. یک موج کوچولو پشت سر قایقها درست شد. قایقها جلو رفتند. جلو و باز هم جلوتر.
همان موقع یکی از سنجاقکها روی قایق جلویی نشست. طاها ذوق کرد و با صدای بلند گفت: «برو جلو، ناخدا سنجاقک!»
اما سنجاقک بال زد و رفت. حلما اخمهایش را توی هم کرد و گفت: «تقصیر تو بود!»
طاها داد زد: «نخیرم! خودش رفت.»
بابا پرسید: «چی شده بچهها!»
حلما تندتند برای بابا گفت که چرا ناخدا سنجاقک بال زد و رفت.
بابا چشمک زد و گفت: «حتما کار مهمی داشته که رفته!»
حلما پرسید: «مگر سنجاقکها هم کار دارند؟! »
مامان داشت کیکی را که قبلا پخته بود توی ظرف میگذاشت . به بابا گفت: «تا چای آتشی شما درست شود من داستان سنجاقک کوچولو را برای بچهها تعریف میکنم.»
بابا چشم گفت و مشغول درست کردن چای شد.
مامان گفت: «یکی بود یکی نبود. خیلی وقتپیش کنار یک برکه به اسم غدیر اتفاق مهمی افتاد. آن روز سنجاقکی کوچولو کنار برکه نشسته بود. یکهو پیامبر را با حضرت علی دید که روی یک بلندی ایستاده بودند. سنجاقک نگاه کرد تا ببیند ماجرا چیست. همانموقع آدمهای زیادی دور آنها جمع شدند. پیامبر دست حضرت علی را بالا گرفته بود و با بقیه صحبت میکرد. سنجاقک نزدیک رفت تا آنها را بهتر ببیند.»
حلما پرسید: «چرا پیامبر دست امام علی را بالا گرفته بودند؟»
مامان ظرف کیک را وسط گذاشت و گفت: «صبرکن عزیزم!» آنوقت قصه را ادامه داد: «سنجاقک شنید که پیامبر گفت؛ هر کس من مولای او هستم، علی هم مولای اوست.»
طاها یک کوچولو از کیک برداشت و پرسید: «مولا یعنی چی مامان؟»
مامان گفت: «یعنی امام و راهنما. یعنی بزرگتری که باید حرفهایش را گوش کنیم.»
حلما پرسید: «کار سنجاقک کوچولو چیچی بود؟»
مامان لبخند زد و گفت: «کار سنجاقک کوچولو این بود که برود و این خبر را به همه بگوید.»
طاها گفت: «ناخدا سنجاقکِ ما هم حتما کار مهمی داشته که رفته.» و ریزریز خندید و به حلما گفت: «الکی انداختی تقصیر من!»
حلما هم خندید و گفت: «اوهوم!»
همانموقع بابا با یک سینی چای آمد و گفت: «این هم از چای آتشی!»
خیلی زود همگی مشغول خوردن کیک و چای شدند. خورشید هنوز هم از میان ابرها روی برکه میتابید.[1]
[1] . فرزانه فراهانی
تصویرخوانی و تفکر: از نوآموزان بپرسید به نظرشان اینجا کجاست و این جمعیت منتظر چه کسانی هستند؟ از نوآموزان بخواهید به جزئیات داخل تصویر دقت کنند.
رنگآمیزی و کار با قیچی: کودکان را به صفحه 27 کتاب کودک ببرید و از آنها بخواهید تصویر پیامبر(ص) و امام علی(ع) را رنگآمیزی کنند و در تصویر کتاب، در جای درست خود بچسبانند.
از کودکان بخواهید با کمک هم ماجرای غدیر خم را اجراء نمایند؛ یک کودک در نقش پیامبر (ص) و یک کودک در نقش امام علی (ع)، باقی کودکان نیز در نقش جمعیت حاضر در واقعه غدیر باشند.
کودکان در صحنه پخش شوند؛ برخی نشسته و برخی درحال صحبت با هم. موسیقی ملایمی پخش میشود. دو کودک که نقش پیامبر و امام را دارند به مرکز میآیند و دستهایشان را برای آرام کردن جمعیت بالا میبرند. همه در سکوت به آنها نگاه میکنند. کودکی که نقش پیامبر را اجراء میکند، با صدای بلند و شاد میگوید: ای دوستان! امروز روز شادی است. امروز روز غدیر است. سپس به سمت امام علی (ع) اشاره میکند و میگوید: امام علی (ع) رهبر و دوست مهربان ماست. بعد از من ایشان امام مسلمین خواهند بود و همگی باید از او اطاعت کنید. جمعیت با شادی به دور امام جمع میشوند، پرچم تکان میدهند. آنها دست در دست هم میگیرند و شروع میکنند به شادی کردن و بالا و پایین پریدن. درپایان بچهها گلها یا کاغذهای رنگی را به سمت هم پرتاب میکنند.