هدف کلی: پرورش هویت ملی
اهداف جزئی:
- آشنایی با امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری
- شرکت در بحث و گفتوگوهای کلاسی و پاسخ دادن به سؤالات
- گسترش گنجینه واژگان
- خواندن ترانه و سرود، همراه با نگهداری ضربآهنگ
- تقویت هوش موسیقایی Musical))
- دستورزی و تقویت عضلات دست

اگر بخواهی به کسی که کار اشتباهی انجام میدهد، بگویی آن کار را انجام نده، چگونه به آنها میگویی؟ (با خوشاخلاقی یا بداخلاقی؟) چرا؟

برای مرور درسهای گذشته، سؤالات ذیل را از نوآموزان بپرسید:
- درس ۵: ما برای چه به مسلمان بودن و ایرانی بودنمان افتخار میکنیم؟
- درس 3: پرچم ایران چه رنگهایی دارد؟
- درس ۳۲ (جلد دوم): آیا تابهحال شما یا پدر و مادرتان به فرد معلول و نابینا کمک کردهاید؟
تصویرخوانی و تفکر: از نوآموزان بپرسید که آیا این آقا را میشناسند؟ چه خاطرهای در مورد این آقا میتوانند تعریف کنند؟
نقاشی و رنگآمیزی: از آنها بخواهید تصویر را رنگ بزنند و در کادوی پایین صفحه، چیزی را که دوست دارند به ایشان هدیه بدهند یا از ایشان هدیه بگیرند، نقاشی بکشند.
حتماً داخل کلاس عکسی از بنیانگذار انقلاب و رهبر ایران دارید و یا میتوانید از روز قبل آن را تهیه نمایید. عکسها را به کودکان نشان دهید و بپرسید آیا این عکسها را قبلاً دیدهاید؟ این بزرگواران را میشناسید؟ به نظر شما این افراد چهکارهای مهمی برای کشور ما انجام دادهاند؟ (مثال: به مردم کمک کردهاند تا از دست شاه ستمگر نجات پیدا کنند. دوست بچهها بودند.) به آنها بگویید؛ روزی امام خمینی به بچهها گفتند شما مثل گلهای باغ ایران هستید باید خوب درس بخوانید و مهربان باشید. مقام معظم رهبری، خیلی دوست دارند با بچهها صحبت کنند و همیشه میگویند؛ بچههای ایران قوی و باهوش هستند. از بچهها بپرسید شما دوست دارید چه ویژگیهایی از این بزرگواران یاد بگیرید؟ (مهربانی، شجاعت، کمک به دیگران)
ابتدا در این مورد با کودکان صحبت کنید که: بچههاي عزیزمیدانید رهبر یعنی چه؟ رهبر کسی است که کشور ما ایران را راهنمایی میکند و امام خمینی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی رهبر ما شد.امام خمینی مرد بسیار قوی، مهربان و خوبی بودند. او کسی بود که جلوی شاه ایستاد و با او مبارزه کرد. بعد از اینکه امام خمینی پیش خدا رفت، بهترین شاگرد امام یعنی آیهالله خامنهای رهبر ما شدند.
سپس، شعر زیر را با نوآموزان همخوانی کنید یا رمزینه ابتدای درس را اسکن کرده و با رفتن به فعالیت سوم، آهنگ صوتی آن را برای کودکان پخش نمایید. برای جذابیت بیشتر از کودکان بخواهید، دوبهدو مقابل یکدیگر بایستند با دست زدن به شعر ضربآهنگ دهند. کودکان میتوانند دستان خود را روی سر برده و دست بزنند، یکبار دستها را در سمت راست خود برده و یکبار پایین بیاورند و دست بزنند.
یک کودکم که قلبش
همش در انتظاره
توی دلش این روزا
یه آرزویی داره
میخواد که تو خیالش
روی ابرا بشینه
توی بیداری یا خواب
رهبر شو ببینه
بابا میگه که رهبر
شجاع و مهربونه
قلب پاک و خداییش
شبیه آسمونه
هرروز توی نمازش
دعا میکنه ما رو
عبا یعنی لباسش
داره عطر گُلا رو
میخوام تا روز ظهور
تو راه حق بمونم
دوستت دارم یه دنیا
رهبر مهربونم[1]
[1] شاعر: نعیمه آقانوری
از نوآموزان بپرسید اگر بخواهند یک نقاشی زیبا به رهبر خود هدیه بدهند، چه نقاشیای را برای ایشان میکشند؟ در دفتر نقاشی خود یک نقاشی زیبا بکشند.

شب سرد و زمستانی بود و برف همهجا را سفیدپوش کرده بود، دوقلوهای تازه به دنیا آمده در کنار هم بازی میکردند. منتها نه با اسباببازی، بلکه با عینک مامان.
باباکبوتر بچه ها را صدا کرد و گفت: بچهها بیایید اینجا زیر کرسی بنشینید تا برایتان در این شب برفی یک قصه قشنگ بگویم. بچهها خیلی خوشحال شدند، زود خواستند بروند پیش بابا که ناگهان پای نازپری روی عینک رفت و تقّی دستهاش شکست.
عینک دادی زد و گفت: آخ خدا دستهام، چرا من را ندیدی؟ نازپری خیلی ناراحت شد، اما باباکبوتر بازهم خندید و گفت: عینک جان ناراحت نباش اتفاقاً قصه امشب من درباره یک عینک و ساعت است، بیاید اینجا بچهها، آن عینک را هم بیاورید تا فردا ببرم عینکسازی.
عینک دسته شکسته گفت: باباجان آخر من را که نباید بدهید به دست بچههای کوچکتر، مگر من اسباببازی هستم؟
باباپری روبه دخترش کرد و گفت: یادم میآید، وقتیکه تازه پرواز یاد گرفته بودم و هنوز خیلی بچه بودم، خانه ما، در نزدیکی شهر انسانها بود. خانهای بود که در آن یک پیرمرد مهربان زندگی میکرد و من زیاد از لانه خودمان به خانهی او میرفتم. مردم او را خیلی دوست داشتند، او با دشمنان مردم ایران مبارزه کرد و همه دشمنان را شکست داد و از ایران بیرون انداخت. او رهبر مردم ایران بود و هرچه میگفت گوش میدادند تا بتوانند شاه و دوستانش را از ایران بیرون کنند.
پرپری پرسید: باباجان نام آن مرد چه بود؟ باباپری دستی روی سر پسرش کشید و گفت: نام آن مرد بزرگ، امام خمینی (ره) بود.
امام خمینی (ره) از شاه بدش میآمد؛ چون او آمریکاییها، انگلیسیها و اسرائیلیها را بیشتر از مردم ایران دوست داشت.
وقتی کبوتر کوچکی بودم، گاهی بر لب پنجره یا روی دیوار حیاطشان مینشستم و ایشان را تماشا میکردم. پاپری پرسید: باباجان امام خمینی با بچهها هم، بازی میکرد؟ باباپری گفت: امام خمینی (ره) در خانه با خانواده خیلی مهربان بودند. امام بچهها را خیلی دوست داشت و آنها را نوازش میکرد و میبوسید، حتی با آنها بازی میکرد.
یک روز لب پنجرهی اتاق نشسته بودم و امام را نگاه میکردم. او مشغول کتاب خواندن بود که علی کوچولو، به اتاق آمد. امام خمینی کتابش را بست و با مهربانی علی کوچولو را در آغوش گرفت. علی همینطور که روی زانوهای پدربزرگ نشسته بود، نگاهی به او کرد و پرسید: آقاجان! ساعتت را به من میدهی تا بازی کنم؟
امام پاسخ داد: عزیزم نمیشود. ممکن است زنجیرش به چشمت بخورد و اذیت شوی. آخر چشم تو مثل گل است.
علی کوچولو فکری کرد و گفت: پس عینکت را بده تا بابابزرگ شوم.
امام خمینی لبخندی زد و جواب داد: نه! شاید دستهاش بشکند و آنوقت من عینک ندارم.
همین موقع عینک شکسته که در دست نازپری بود با عصبانیت گفت: آخ آخ آخ شنیدید حتی امام هم عینکش را دست بچهها نمیداد، آخر بچه که نباید به این چیزها دست بزند.
پرپری و بابا و نازپری به عینک بی دسته خندیدند، بعد باباپری ادامه داد: علی از روی پای امام پایین آمد و از اتاق بیرون رفت. چند دقیقه بعد، علی کوچولو دوباره به اتاق پدربزرگش آمد و گفت: آقاجان! بیا بازی کنیم. تو بشو بچه و من هم بشوم آقاجان.
امام خندید و قبول کرد. علی لبخندی زد و گفت: پس از جایت بلند شو. بچه که جای آقاجان نمینشیند. امام بیشتر خندید و با مهربانی بلند شد. علی کوچولوی باهوش که حالا شده بود بابابزرگ، صدایش را شبیه پیرمردها کرد و گفت: عینک و ساعت را به من بده پسرم، آخر بچه که به این چیزها دست نمیزند.
امام خمینی خیلی به این حرفهای علی خندید. دستی بر سر علی کوچولو کشید. او را بوسید و گفت: بیا اینها را بگیر که تو بردی. علی کوچولو ساعت و عینک را با شادمانی گرفت و بدون اینکه آنها بشکند بازی کرد. همینموقع بود که مامانپری صدا زد: بچهها شام، بفرمایید سر سفره.
بعد همگی رفتند سر سفره تا شام بخورند.[1]
[1] با اقتباس از: سیداحمد میریان، پدر مهربان: خاطراتی از رفتار حضرت امام خمینی (س) با کودکان و نوجوانان، نشر موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)، 1386 ش



