هدف کلی: آشنایی با مهارت نه گفتن در برابر درخواستهای غیرمنطقی
اهداف جزئی:
- شرکت در بحث و گفتوگوهای کلاسی
- هماهنگی چشم و دست/تقویت عضلات دست
- تصمیمگیری در انجام فعالیتهای روزانه
- افزایش اعتمادبهنفس
- افزایش قدرت خلاقیت


برای مرور درسهای گذشته، سؤالات ذیل را از نوآموزان بپرسید:
- درس 26: چگونه باید احترام معلم خود را حفظ کنیم؟ در زمان حضور معلّم در کلاس، چه کارهایی را باید انجام دهیم و چه کارهایی را نباید انجام دهیم؟
- درس 32: آیا شما تابهحال به فرد معلولی کمک کردهاید؟ چطور؟
- درس 34: در خانههای آپارتمانی یا مکانهای که از آسانسور نیاز به استفاده است، آیا با افراد غریبه در یک آسانسور سوار میشوید یا منتظر میشوید تا او برود و شما در مرحلهای دیگر، سوار میشوید؟
سخنی با مربی:
مهارت نه گفتن یک مهارت مهم است که به کودکان کمک میکند تا حدود خود را بشناسند و مرزهای خود را به دیگران نشان دهند و از این طریق، احترام به خود و دیگران را نشان دهند.
با آموزش مهارت «نه گفتن» کودکان یاد میگیرند تا از پذیرش مسئولیتهای ناخواسته در امان بمانند. همچنین، این مهارت به کودکان کمک میکند تا در بزرگسالی، تصمیمگیریهای قاطعانهتری داشته باشند. مهارت نه گفتن موجب تقویت قدرت تصمیمگیری و اعتمادبهنفس در کودک میشود.
بسیاری از خطراتی که در دوره نوجوانی از سوی گروه همسالان دامنگیر فرد میشود و منجر به عواقب جبرانناپذیری همچون اعتیاد و… میگردد، بهنوعی میتواند ریشه در عدم توانمندی در کسب مهارت نه گفتن در سنین کودکی داشته باشد.
تصویرخوانی و تفکر: از نوآموزان بخواهید؛ به تصویر کتاب توجه کنند و از آنان بپرسید به نظر شما چه اتفاقی افتاده؟ چه فکر میکنید؟
اجازه دهید در مورد تصویر و جزئیات آن در گروههای خود صحبت کنند و اتفاقات مربوط به تصویر را پیشبینی کنند.
هوش و حل کردن ماز: از نوآموزان بخواهید؛ لاکو را بدون اینکه سر راه، به پشمک، پوپک و پیشو برسد، به مدرسه برسانند.
الگویابی: سپس با توجه به الگوی داده شده، گلهای پایین صفحه را رنگآمیزی کنند (3 تا بنفش و یکی زرد)
در نهایت نیز قسمتهای سفید صفحه را رنگ بزنند.
شکم لاکو قاروقور میکرد . دلش میخواست زنگ تفریح شود تا بتواند کلم برگ هایی که مامان برایش گذاشته بود را زودتر بخورد.
دینگ دینگ دینگ…
لاکو، کلمبرگهایش را از توی لاکش درآورد. یکی از آنها را نزدیک دهانش برد تا گاز به آن بزند ولی یکدفعه پشمک با دهان پر از هویج پرید جلو و گفت: «جانمیجان کلم برگ! زودباش به من هم بده!»
لاکو توی دلش گفت: «نه! آخه خودم خیلی گرسنمه.» ولی نتوانست بلند چیزی بگوید. آرامآرام دستها و پاها و بعد هم سرش را توی لاکش برد.
پشمک هم با خوشحالی پرید و همهی کلم برگها را برداشت و ملچومولوچ خورد.
شکم لاکو تا وقتی مدرسه تمام شود، قار قار قار قور قور قور صدا میکرد. برای همین، هیچی از درسهای خانم مرغه را نفهمید.
لاکو لِک و لِک و لِک به لانه برگشت. بیحال و رنگ پریده!
مامان برایش غذا آورد. ولی او آنقدر بیحال بود که فقط چند تا گاز کوچولو به غذایش زد.
روز بعد، لاکو توی راهِ مدرسه پیشو را دید. پیشو کیفش را زمین انداخت و میومیو دنبالِ یک پروانه دوید تا با آن بازی کند. میومیو داد زد: «کیفِ من رو هم بیار!»
لاکو به کیفِ پیشو نگاه کرد و توی دلش گفت: «اووهَه! اینکه از لاکِ منم بزرگتره. من زورم نمیرسه.»
ولی نتوانست بلند چیزی بگوید. پیشو هم دور شد.
خیلی زود لاکو کیف را به دندان گرفت و کشید. وقتی به مدرسه رسید زنگ خورده بود و همهی بچهها رفته بودند لانههایشان.
آقاخروسه از دور او را دید و قوقولی قوقو خانم مرغه را خبر کرد.
خانم مرغه قدقدقدایی کرد و پرسید: «چرا اینقدر دیر اومدی؟»
لاکو با صدای یواش مِنمِن کرد و بعد همه چی را برای خانم مرغه تعریف کرد.
خانم مرغه سرش را تکان داد و گفت: «تو خیلی مهربونی ولی باید قوی هم باشی و بتونی نه هم بگی.»
لاکو گفت: «توی دلم میگم ولی نمیتونم اون رو بلند بگم.»
خانم مرغه چند تا راهحلِ خوب بلد بود. همه را به او یاد داد.
لاکو راه افتاد. تا به لانه برسد، بلندبلند کلمههای خانم مرغه را تمرین کرد.
روز بعد در مدرسه، لاکو کتابِ داستانش را در آورد. چند صفحهای خوانده بود که پوپک آمد و کنارش نشست. گفت: «کتابت را بده به من، بخونم.»
لاکو حرفهای خانم مرغه را یادش بود. یک نفس عمیق کشید. لپهایش را باد کرد و با صدای بلند گفت: «نه! الان خودم دارم اونو میخونم. باید کمی صبر کنی تا تمومش کنم.»[1]
از کودکان بخواهید تا با یکدیگر و بلند بگویند: «نه» و چندین بار این واژه را تکرار کنند.
[1] راضیه خادم الحسینی
پس از انجام بحث و گفتوگو و آشنایی نوآموزان با موضوع درس، فعالیت نمایش را به شرح ذیل با کودکان اجرا کنید:
از نوآموزان بپرسید؛ چه درخواستهایی از طرف دیگران مناسب نیست و شما باید به آن اشخاص نه بگویید؟ چگونه به درخواستی که درست نیست و از پدر و مادر خود در آن مورد اجازه ندارید، پاسخ نه میگویید؟ آن موقعیتها را نمایش دهید.
بهتر است ابتدا نوآموزان در گروههای خود نمایش را انجام دهند. سپس درصورت امکان، بچهها بهصورت دایرهوار دور کلاس یا نمازخانه بنشینند؛ بهشکلی که همه برای اجرای نمایش و مشاهده آن، موقعیت خوبی داشته باشند و دوبهدو یک موقعیت (یک درخواست و جواب آن) را اجرا کنند.
مربی محترم! در مورد ارتباط با غریبهها و چگونگی «نه گفتن» به خواستههای نامناسب دیگران با نوآموزان گفتوگو کنید. بدینمنظور، میتوانید از مثالهای ذیل استفاده نمایید:
– اگر فرد غریبهای به شما گفت که من دوست بابا یا مامان شما هستم، پیش من بیا تا شما را به مدرسه، خانه، پارک و… ببرم، به او چه میگویید؟ و چهکاری را انجام میدهید؟ چگونه به او نه میگویید و درخواست او را رد میکنید.
– اگر کسی میخواست شما را بهزور ببوسد و شما او را نمیشناختید یا حس خوبی به آن فرد نداشتید، به او چه میگویید؟ و چهکاری را انجام میدهید؟
– اگر غریبهای خواست برای شما خوراکی یا اسباببازی بخرد یا یکچیز جالب را به شما نشان دهد، چهکار میکنید؟ همانطور که در سوره ناس یاد گرفتیم؛ از خدا میخواهیم تا بتوانیم با قدرت به کارهای بد «نه» بگوییم و به او پناه ببریم.
در پایان، با انجام بازی زیر میتوانید بهصورت عملی کودکان را به چالش بکشید و یافتههای آنها را مورد ارزیابی قرار دهید.
به کودکان بگویید؛ به کلماتی که میگویید دقت کنند. سپس، وقتی یک کار یا صفت خوب را با صدای بلند بیان میکنید، آنها باید با قاطعیت بگویند «بله!» و وقتی یک کار یا صفت بدی را میگویید که آنها با آن آشنایی دارند، باید با قاطعیت بگویند «نه!». مهم است که بچهها را با صفات یا کارهای بد جدید آشنا نکنید بلکه تنها چیزهایی را بگویید که از قبل میدانند، مانند اخم کردن، کثیف کردن خانه و کلاس، دعوا با همکلاسی و… این کارها را در میان پنج تا شش کار خوب قرار میدهیم تا بهانهای برای یادگیری مهارت «نه» گفتن باشد. کودکان میتوانند هنگام گفتن «نه» یک قدم به عقب بروند و هنگام گفتن «بله» یک قدم به جلو.

انیمیشن ( قدرت نه گفتن ):
در یک روز آفتابی و زیبا مامانکبوتر و باباکبوتر تصمیم گرفتند که به جنگل بروند و کلی میوه برای خانه بیاورند. مامان و بابا به پرپری و نازپری گفتند که در را به روی غریبهها، باز نکنند و از خانه بیرون نروند. کمی بعد از رفتن آنها، در خانه به صدا درآمد. نازپری از پشت در پرسید: «کیه؟»
صدای ببعی بود. ببعی گفت: «منم در را باز کن. بیایید به جنگل برویم و شاتوتهای خوشمزه بخوریم.»
نازپری از پشت در گفت: «نه، ما نمیآییم؛ چون مامان و بابا در خانه نیستند و ما باید مراقب جوجهها باشیم.»
ببعی گفت: «پرپری! حداقل تو بیا. شاتوتهای آبدار و خوشمزه! نیایی از دست میدهی؟»
پرپری هم میخواست مثل نازپری «نه» بگوید؛ اما در دلش گفت: «شاید ببعی ناراحت شود. آخر او دوست من است.»
بالاخره پرپری در را باز کرد و با ببعی، راهی جنگل شدند. پرپری و ببعی به جنگل رسیدند. آنها مشغول خوردن شاتوت بودند که ببعی گفت: «بیا با هم قایمباشک بازی کنیم. من چشم میگذارم تو پنهان شو.»
پرپری با خودش گفت: «اینجا خیلی بزرگ است. شاید گم شویم.» ولی باز هم در مقابل اصرارهای ببعی نتوانست «نه» بگوید. چشم گذاشت و شروع به شمردن کرد: «یک، دو، سه و… ببعی من آمدم».
پرپری چشمهایش را باز کرد و دنبال ببعی گشت؛ ولی دوستش را پیدا نکرد. خیلی دنبال دوستش گشت. یکدفعه دید که خیلی از درخت شاتوت دور شده است. بلند دوستش را صدا کرد؛ اما هیچ جوابی نشنید. پرپری در جنگل بزرگ شاتوت گم شده بود.
ناگهان صدایی از پشتسرش آمد. وقتی برگشت چیز عجیبی دید.
بچهها به نظر شما پرپری چه دید؟
او یکی مثل خودش را دید. پرپری گفت: «تو… تو کی هستی؟ چقدر شبیه منی.»
او جواب داد: «من بچهی آقا گرگه هستم؛ ولی نمیدانم چرا اینقدر شبیه تو هستم.»
پرپری کمی فکر کرد و گفت: «آهان، مامان و بابا چیزهایی برایم تعریف کردهاند که من دو تا هستم، یعنی دوقلو هستم. داداشم وقتی خیلی کوچک بود، گم شد و دیگر پیدا نشد. اسم او پاپری بود. همه میگفتند شاید گرگ بدجنس او را اسیر کرده است. آره تو حتماً داداش من هستی.»
آنها همدیگر را بغل کردند. پاپری گفت: «داداش پرپری، آقا گرگه خیلی از من کار می کشد. الآن هم مریض شده و من را مجبور کرده تا از جنگل برایش سبزی و میوه ببرم. الآن من دیر کردهام. حتماً به دنبال من میآید.»
پرپری گفت: «من نقشهای دارم؛ ولی باید به من کمک کنی. ما باید گرگ بدجنس را به سمت رودخانه ببریم و…».
در همان موقع گرگ از راه رسید. با عصبانیت به آنها نزدیک شد و گفت: «پس کجایی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟» وقتی چشمش به پرپری خورد، با لبخندی گفت: «آخ جان. حالا تو را با خودم میبرم.»
پرپری خیلی تند گفت: «صبر کن آقا گرگه. من میدانم که تو چقدر قوی هستی. اما در رودخانهی بالای جنگل یک گرگ دیگر زندگی میکند که میگوید او از همه قویتر است.»
گرگ با عصبانیت گفت: «دروغ می گوید من از همه قویتر هستم.»
پرپری گفت: «پس با او مبارزه کن و او را شکست بده و قدرت خود را به همه نشان بده.»
گرگ به همراه پرپری و پاپری به سمت رودخانه راه افتادند. همین که به رودخانه رسیدند، گرگ عکس خود را داخل آب دید. فکر کرد که یک گرگ دیگر، درون رودخانه است. برای همین به داخل آب پرید تا او را شکست دهد.
گرگ در آب دست و پا می زد. پرپری و پاپری هم خندهکنان، خیلی سریع از آنجا دور شدند. پاپری گفت: «حالا که نجات پیدا کردهایم، بیا به جنگل آلبالوهای وحشی برویم. کمی آلبالو بچینیم و با خود به خانه ببریم و امشب را جشن بگیریم.»
پرپری با خودش گفت: «جنگل آلبالوهای وحشی؟ آیا به او «نه» بگویم، یا اینکه حرفش را قبول کنم…».
از کودکان بپرسید که اگر جای پرپری بودید چه میگفتید؟
از کودکان بخواهید تا با یکدیگر و بلند بگویند: «نه» و چندین بار این واژه را تکرار کنند.




