هدف کلی: آشنایی با رفتارها و هنجارهای اجتماعی (جبران اشتباه)
اهداف جزئی:
- رعایت آداب روابط اجتماعی مانند جبران اشتباه
- شرکت در بحث و گفتوگوهای کلاسی
- تمایل به گوش دادن نظر دیگران در حل مسئله
- ارائه راهحل برای مسائل روزمره
- هماهنگی چشم و دست/تقویت عضلات دست
- توجه و دقت به صدای آخر کلمات (آشنایی با همپایان «ش»)

سؤال هرروز ما عزیز دل چی بوده؟
پسازاینکه نوآموزان جواب دادند از آنان بپرسید، کدامیک از شما هنگام خداحافظی دست مامان یا بابا را میبوسید؟

برای مرور درسهای گذشته سؤالات ذیل را از نوآموزان بپرسید:
- درس 9: شما برای احترام گذاشتن به خواهر و برادر بزرگترتان چه کارهایی را انجام میدهید؟
- درس 15: هنگام بازی کردن چه قوانینی را باید رعایت کنیم؟
- درس 17: به نظر شما، اگر مرتکب رفتار اشتباهی شویم، چرا باید عذرخواهی کنیم؟
تصویرخوانی و تفکر: از نوآموزان بخواهید بهدقت به تصویر نگاه کنند و در مورد آن در گروههای خود صحبت کنند. سپس، از آنان بپرسید به نظر شما چه اتفاقی افتاده است؟
آشنایی با همپایان «ش»: از نوآموزان بخواهید بهدقت به کلماتی که بیان میکنید گوش دهند (بنفش، کفش، فرش، و…). از آنان بپرسید آخرین صدایی که شنیدی چه صدایی بود؟

سپس از آنان بخواهید در تصویر صفحه بگردند تصاویری که میبیند نام ببرند و دور اشکالی که صدای آخر آنها «ش» میباشد خط بکشند. (موش، خرگوش)
مرور مفهوم «عقب و جلو»: (درس 15): از کودکان بخواهید به صفحه آخر کتاب بروند و تصاویری که مربوط به این درس هست را رنگ بزنند و با قیچی ببُرند. حالا تصویر سیب را روی درختی که عقبتر است و تصویر گلابی را روی درختی که جلوتر است، بچسبانند.
مرور مفهوم «کوچکتر و بزرگتر» (درس 9): توجه نوآموزان را به کادر پایین صفحه جلب نمایید. از آنها بخواهید ذرهبینی که شکل را بزرگتر نشان میدهد رنگ بزنند.
خورشید به بالای آسمان که رسید مدرسه تعطیل شد. توی راه خانه، فیلو به پشمک گفت: «ببین چهچیز باحالی دارم! از بابابزرگم گرفتم.» و یک ذرّهبین از توی کولهاش بیرون آورد. آنوقت گرفتش جلوی یک پفیلا.
پفیلا شد قد کلّهی فیلو. فیلو پفیلا را گذاشت توی دهانش و ملچ و مولوچ کرد.
پشمک ریزریز خندید وگفت: «بگیرش جلوی این!» و یک هویج را جلو آورد.
هویج نشُسته بود. میکروبها داشتند روی آن پشتک وارو میزدند. پشمک با دهان باز به آنها نگاه کرد. فیلو گفت: «اوه! شانس آوردی نخوردیش.»
پشمک نفس راحتی کشید. هویج را کنار گذاشت تا آن را بشوید.
فیلو ذرّهبین را گرفت روی تنهی یک درخت. کفشدوزکی که داشت روی آن راه میرفت، به آنها لبخند زد.
بعد گرفتش روی یک گُل. روی یک برگ. روی زنبور و روی هر چیزی که توی راه میدید. تا اینکه گرسنه شد. دلش قار و قور کرد. ذرّهبین را کنار گذاشت و شروع کرد به پفیلا خوردن. پشمک زیرلب گفت: «اووووف! بازم گرسنه شد.»
خورشید داشت پرنورتر از همیشه میتابید. که یکهو اتفاق ناجوری افتاد. نور خورشید از ذرّهبین رد شد. گرمتر از همیشه شد. از گرم هم گرمتر. آنقدر گرم که علفهای زیرش آتش گرفت! یک آتش فسقلی.
پشمک تا آتش را دید فریاد زد: «وااااای! کمک.» و شروع کرد به فوت کردن آتش تا خاموشش کند.
اما آتش کمی بزرگتر شد.
فیلو به آتش نگاه کرد و گفت: «چه باحال!» و ذرّهبین را گرفت روی علفهای آن طرف.
آنجا هم یک آتش فسقلی درست شد.
فیلو با خنده به پشمک گفت: «این آتشهای فینگیلی که ترس نداره!» و بازهم یک آتش دیگر درست کرد.
کمکم آتشهای کوچولو موچولو به هم رسیدند و یک آتش بزرگ درست شد. اندازهی یک هندوانهی تپلمپل.
فیلو دلش به تاپتاپ افتاد و گفت: «وااااای! چقدر بزرگ شد.» و داد زد: «کمک!»
اما بچهها خیلی از آنها جلوتر بودند. مدرسه هم خیلی عقبتر! کسی صدایشان را نشنید.
پشمک گوشهایش را بالاوپایین کرد و گفت: «خب یک کاری بکن فیلو!»
فیلو هوووووف بلندی کرد و پرسید: «خب تو یه کاری بکن!»
پشمک زودی گفت: «مگه بابابزرگ تو آتشنشان نبوده! خب تو باید یه کاری بکن.»
فیلو آهان بلندی گفت و باعجله رفت سمت برکه. یک قُلُپ؛ دو قلپ و ده قلپ آب هورت کشید. بعد زودی برگشت و آن را روی آتش ریخت.
این کار را چند بار بیشتر هم تکرار کرد. تا اینکه بالاخره آتش خاموش شد.
ولی یک قسمت از زمین سوخته بود. علفهای سبزرنگش سیاه شده بود.
پشمک و فیلو با غصه به آنجا نگاه کردند. پشمک پرسید: «حالا باید چیکار کنیم؟»
فیلو ذرّهبین را توی کولهاش گذاشت. به جایش یک مُشت پفیلا بیرون آورد و گفت: «باید فکر کنم. با شکم گرسنه که نمیشه.»
پشمک خندید و گفت: «من میگم یه درخت پفیلا برای تو بکاریم.»
فیلو اوهوم اوهوم کرد و چند تا پفیلا خورد.
پشمک گفت: «شاید هم یه عالمه هویج.»
فیلو خرطومش را بالا داد و نُچ نُچ کرد.
پشمک سیبیلهاش را تکانتکان داد و با خنده گفت: «اصلاً بهتره آفتابگردان بکاریم. اینجوری دیگه نور خورشید رو برمیگردونیم سمت خودش.» و سرش را پایین انداخت و ادامه داد: «فقط نمیدونم آفتابگردون از کجا بیاریم!»
فیلو با لبخند گفت: «نگران نباش! ذرّهبین رو به بابابزرگم پس میدم به جاش بذر گل میگیرم.»[1]
پس از پایان داستان، این سؤالات را از کودکان بپرسید. فیلو چهکار اشتباهی انجام داد؟ او برای اینکه اشتباه خود را جبران کند چه تصمیمی گرفت؟
اگر اشتباهی وسایل یکی از دوستانتان را بردارید یا وسیله او را خراب کنید، چهکار میکنید؟
تا حالا برای شما پیشآمده است که بخواهید اشتباه خود را جبران کنید؟ مثلاً چهکاری انجام دادهاید؟
با طرح سؤالاتی، همچون سؤالات مذکور و قرار دادن کودکان در موقعیتهای مختلف، با کودکان گفتوگو کنید و اجازه دهید احساسات خود را بیان کنند.
[1] فرزانه فراهانی
با توجه به موضوع درس، نوآموزان میتوانند یک کارتپستال زیبا درست کنند و برای جبران اشتباه خود به فردی هدیه دهند.
یک مقوای رنگی سایز آ چهار را از وسط تا بزنند. با سلیقهی خود داخل آن را تزئین کنند. میتوانند شکل قلب، گل و… روی کاغذهای رنگی و مقواهای رنگی دیگر بکشند و دوربُری کنند و داخل کارت دعوت بچسبانند. روی آن را با دکمههای رنگی، مروارید و… تزئین کنند.
وسایل مورد نیاز: مقوای رنگی سایز آ چهار، کاغذ و مقوای رنگی، چسب، قیچی، دکمههای رنگی، مروارید، کاموا و…
از نوآموزان بخواهید؛ کاری را که آنها معمولاً برای جبران اشتباه خود انجام میدهند، مانند گل دادن، هدیه دادن و…، در دفتر نقاشی خود بکشند و سپس، با استفاده از گوش پاککن و رنگانگشتی با گذاشتن نقطههای رنگی، آن را رنگآمیزی کنند.
وسایل مورد نیاز: دفتر نقاشی، گوش پاککن، رنگانگشتی یا گواش، مداد.


چند فیلم آموزشی جهت ایده گرفتن برای نقاشی با گوش پاکن :
ایده تزئین کارت پستال:
آموزش اشتباه و جبران آن :



