درس 27 - گردشگری مکانهای مذهبی

به نام خداجون مهربون

هدف کلی: آشنایی با مکان‌های گردشگری مذهبی

اهداف جزئی:

  • آشنایی با مکان‌های مذهبی و احترام گزاردن به آن‌ها
  • شرکت در بحث و گفت‌وگوهای کلاسی و پاسخ دادن به سؤالات
  • پیروی از دستورالعمل‌ها و فرمان‌های ساده
  • گسترش گنجینه واژگان
  • دست‌ورزی و تقویت عضلات دست
آغاز سخن با نام خدا و هم‌خوانی دعای سلامتی امام زمان (عج)
عادت چله

آیا تابه‌حال فکر کرده‌اید یکی از مهم‌ترین نعمت‌هایی را که خدا به شما داده است، چیست؟ خدا را به‌خاطر آن چگونه شکر می‌کنید؟

مرورها بر اساس منحنی فراموشی

برای مرور درسهای گذشته سؤالات ذیل را از نوآموزان بپرسید:

  • درس 18: اگر در مصرف آب صرفه‌جویی نکنیم، چه می‌شود؟
  • درس 24: یک درخت برای رشد، به چه‌چیزهایی نیاز دارد؟
  • درس 26: آب، برق و گاز اگر نباشد در زندگی ما چه مشکلاتی به وجود می‌آید؟
فعالیت 1: کتاب کودک

تصویرخوانی و تفکر: از نوآموزان بخواهید به‌دقت به تصویر نگاه کنند و بگویند که به‌نظر ایشان، اینجا کجاست؟ دو تا کبوتر غریبه چه کسانی هستند؟ چه ماجرایی در حال اتفاق افتادن است؟

مرتب کردن بر اساس کوتاه به بلند (مرور درس 26): از نوآموزان بخواهید به خانواده سه نفره‌ای که در گوشه‌ای از حیاط ایستاده‌اند توجه کنند و بگویند که قدم کدام‌یک بزرگ‌تر و کدام‌یک کوچک‌تر است و با استفاده از دایره‌هایی که زیر پای هرکدام است، آن‌ها را بر اساس قد، شماره‌گذاری کنند. (قد بلندترین: سه عدد دایره‌اش رنگ شود و کوتاه‌ترین تنها یک دایره‌اش رنگ شود.)

مرور مفهوم عدد 9: از نوآموزان بخواهید بالای سر 9 نفر از زائرین حاضر در حرم، علامت قلب ❤ بکشند.

فعالیت 2: داستان «پر عجیب بابابزرگ»

به نام خدای بزرگ و مهربان

نازپری و برادرش پرپری داشتن کنار گهواره دوقلوها همراه پاپری و مامان صبحانه می‌خوردند. باباپری خیلی زودتر به انبار رفته بود؛ چون باید آنجا را مرتب می‌کرد. وقتی صبحانه نازپری تمام شد، کیفش را روی دوش انداخت و گفت: پاپری، پرپری، زودتر، دارد دیر می‌شود، الان زنگ مدرسه می‌خورد.

دو برادر زودتر آماده شدند و به مدرسه رفتند، در راه برگشت هرسه به انباری پیش باباپری آمدند. باباپری داشت انباری را مرتب می‌کرد، همین که وارد شدند و سلام کردند باباپری ترسید و از بالای نردبان، روی زمین افتاد و بلافاصله کلی کتاب بزرگ و کوچک هم ریخت روی سرش. بچه‌ها زود و با عجله، کتاب‌ها را کنار زدند. پاپری با نگرانی داد زد: باباجان حالت خوب است، بالت نشکسته؟

باباپری دست نازپری و پرپری را گرفت و نشست روی صندلی، بعد با لبخند گفت: نه خوبم باباجان، دنبال یک کتاب تاریخی و بزرگ می‌گشتم که بابابزرگم به من هدیه داده بود، یادش بخیر پدربزرگ لانه‌اش در حرم امام رضا (ع) بود، ما هم آن موقع‌ها که من جوجه بودم همان‌جا زندگی می‌کردیم.

نازپری با تعجب پرسید: حرم امام رضا (ع)؟ نمی‌دانستم، چقدر خوب! کاش باباجان، یکبار ما را آنجا می‌بردی.

همین موقع بود که صدای شیپور ضعیفی از زیر کتاب‌ها به گوش رسید.

بابا با لبخند گفت: خودش است، این صدا از کتاب تاریخی است، آن زیر است، صدای نقارخانه امام هشتم می‌آید.

آن‌ها با کمک هم کتاب‌ها را کنار زدند و کتاب بابابزرگ را پیدا کردند. پرپری پرسید: بابا نقارخانه یعنی چه؟

بابا کتاب را باز کرد و عکس نقارخانه را به بچه‌ها نشان داد، بعد گفت: ، در حیاط‌های بزرگ حرم امام رضا (ع) برج‌های بلندی هست که بالای آن اتاقک زیبایی وجود دارد، هروقت اتفاق مهمی در حرم می‌افتد یا جشنی می‌خواهد شروع شود، این شیپورها به صدا در می‌آیند تا مردم و زائرها بفهمند خبر مهمی در راه است.

حالا دست‌هایتان را به هم بدهید تا برویم و زود برگردیم؛ بعد هم یک پر کبوتر قدیمی از بین ورق‌های همان کتاب بیرون آورد و گفت: این پر بابابزرگ است، اما یک پرمعمولی نیست، یک بلیت سفر به جاهای دور است. بعد هم آن را روی عکس نقاره‌خانه کشید و در یک چشم بهم زدن همگی در حیاط حرم امام‌رضا (ع) حاضر شدند. بچه‌ها با تعجب به کاشی‌های آبی و سبز زیبا و گنبد طلایی حرم نگاه می‌کردند و دور گلدسته‌ها پر می‌زدند. از یکی از پنجره‌ها که باز بود داخل حرم رفتند. پاپری با خوشحالی داد زد: وای بچه‌ها دیوارها را نگاه کنید از آینه‌های ریز، درست شده است، چه بوی عطر خوشبویی، وای آنجا را ببینید، چقدر گل بالای ضریح امام رضا (ع) است.

پرپری همین‌طور که پرواز می‌کرد گفت: چقدر اینجا مردم زیاد هستند، چقدر بچه‌های کوچولو برای زیارت آمده‌اند، کاش خانه‌ی ما اینجا بود، اینجا از جنگل دانابان هم بهتر است.

نازپری و بابا، لبخند زدند و نازپری گفت: من تشنه‌ام، برویم کمی آب بخوریم، شاید گندمی هم برای خوردن پیدا شد.

آن‌قدر حرم امام رضا (ع) قشنگ و بزرگ بود؛ آن‌قدر تمیز و خوشبو بود که نمی‌خواستند بیرون بروند. بابا گفت: بچه‌ها آنجا را ببینید، یک حوض پر از آب، کنار همان چمن‌ها می‌نشینیم و آب و دانه می‌خوریم. بعد هم همگی نشستند کنار حوض. به‌به چه آب‌خنک و خوش‌مزه‌ای، با کلی گندم تازه و سالم.

موقع خوردن بود که دو کبوتر دیگر هم آمدند و کنار حوض نشستند. یکی لباس عربی به تن داشت و دیگری رنگش قهوه‌ای بود. وقتی نازپری و خانواده‌اش را دیدند، جلو آمدند، سلام کردند و کبوتر قهوه‌ای گفت: بچه‌ها من از قم آمده‌ام و دوستم از کربلا.

باباپری لبخندی زد و گفت: چقدر خوب، قم حرم خواهر امام رضا (ع)، حضرت معصومه (س) است، مثل همین‌جا نورانی و زیباست، اما کربلا، من تابه‌حال نتوانستم کربلا بروم. بعد هم اشک در چشمان باباپری جمع شد و چیزی نگفت. انگار خیلی دلش می‌خواست کربلا برود.

راستی بچه‌ها می‌دانید شهر کربلا کجاست و کدام حرم‌ها در آنجا هستند؟ آیا می‌توانید نام چند شهر دیگر را در ایران و خارج ایران نام ببرید که حرمی در آنجا باشد؟

نازپری و برادرهایش که نمی‌دانستند، ولی کبوتر قهوه‌ای و دوستش برایشان تعریف کردند. نزدیک غروب وقتی صدای اذان از حرم امام رضا (ع) بلند شد، از دوستانشان خداحافظی کردند و همگی در یک چشم برهم زدن به انباری باباپری برگشتند.

 

فعالیت3: بحث و گفت‌وگو

حرم امام رضا (ع) در مشهد مقدس است که ما مسلمانان و دوستداران ایشان، برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد می‌رویم.

کدام‌یک از شما تابه‌حال به حرم امام رضا (ع) رفته‌اید؟

آنجا چه شکلی است؟ مردم در حرم چه‌کارهایی می‌کنند؟

شما چه دعایی کردید؟ آیا می‌دانید نقاره‌خانه، چیست؟

می‌دانید حرم امام حسین (ع) در کجاست؟

چه کسانی تابه‌حال به زیارت ایشان رفته‌اند؟

حرم امام حسین (ع) چه شکلی است؟

تابه‌حال حرم چه کسانی رفته‌اید؟

فعالیت 4: نقاشی

از کودکان بپرسید، تابه‌حال به کدام‌یک از مکان‌های مذهبی رفته‌اند؟ آنجا را نقاشی کنند.