درس 11 - دعوت به‌خوبی

به نام خداجون مهربون

هدف کلی: آشنایی بااهمیت دعوت به خوبی‌ها

اهداف جزئی:

  • شرکت در بحث و گفت‌وگوهای کلاسی و پاسخ دادن به سؤالات
  • بیان دلایل منطقی ساده برای عمل خود
  • تصمیم‌گیری در انجام فعالیت‌های روزانه و ارائه راه‌حل برای مسائل روزمره
  • گسترش گنجینه واژگان
  • دست‌ورزی و تقویت عضلات دست
  • تقویت هوش اخلاقی (Moral)
آغاز سخن بانام خدا و هم‌خوانی سوره عصر
عادت چله

شعر زیر را با کودکان هم‌خوانی کنید:

بچه‌ای که مؤدبه
کارهای خوب خوب می‌کنه

همیشه دوسته با همه
از صب تا شب یه عالمه

سپس از کودکان بپرسید، یک «نیک‌بان»، اگر دوستش بدون اجازه به وسایل دیگران دست بزند، چگونه به او تذکر می‌دهد؟

 

مرورها بر اساس منحنی فراموشی

برای مرور درس‌های گذشته سؤالات ذیل را از نوآموزان بپرسید:

  • درس 2: بعد از حضرت محمد (ص)، چه کسی به‌عنوان رهبر مردم انتخاب شد؟
  • درس 8: اگر بخواهی دو تا از دوستانت را آشتی بدهی، چه‌کار می‌کنی؟
  • درس 10: ما باید تمام رازهای خود را فقط به چه کسانی بگوییم؟
فعالیت 1: کتاب کودک

تصویرخوانی و تفکر: توجه کودک را به تصویر کتاب جلب نمایید و از آن‌ها بپرسید که به نظر ایشان چه ماجرایی در حال اتفاق افتادن است و برای آماده کردن ذهن کودکان برای شنیدن داستان، سؤالاتی را از تصاویر بپرسید.

دور و نزدیک (مرور درس 10): نوآموزان با توجه به تصویر کتاب، هر حیوانی را که از دیگران دورتر است، مشخص کنند و بالای سر آن علامت × بگذارند.

تقارن (مرور درس 2): از نوآموزان بخواهید گل‌های پایین صفحه را مطابق نیمه رنگ‌شده، رنگ‌آمیزی کنند.

دست‌ورزی: از نوآموزان بخواهید تا خطوط خط‌چین بالای صفحه را با توجه به فلش‌ها، پررنگ کنند.

فعالیت 2: داستان «تمیزی علف‌ها»

پشمک با صدای بلند گفت: ولی تو باید علف‌ها را قبل از خوردن، بشوری!

ببعی یک گاز بزرگ دیگر به علف‌های کفِ زمین زد و گفت:

دلم می‌خواهد این‌طوری علف بخورم! به تو چه؟

پشمک اعصابش به‌هم‌ریخته بود. گوش‌های درازش را با حرص کشید و گفت:

– اما اگر به حرفم گوش نکنی، مریض می‌شوی! یالا همین حالا علف‌ها را بشور!

ببعی که حسابی لجش گرفته بود، سرش را توی چمن‌ها فروکرد و با دهان پر گفت:

– خودت علف‌ها را بشور! من چرا علف‌ها را بشورم؟ من که نمی‌خواهم علف‌هایم شسته باشند! تو اگر می‌خواهی علف بخوری، علف خودت را بشور!

پشمک که حالا دیگر ناامید شده بود، با عصبانیت دوید توی کلاس. زنگ تفریح هنوز تمام نشده بود. پوپی و پرپری و نازپری داشتند باهم حرف می‌زدند و خوراکی می‌خوردند. پوپی نگاهی به‌صورت قرمز پشمک انداخت و گفت:

– چرا این‌قدر قیافه‌ات عصبانی است پشمک؟

پشمک گوش‌هایش را کشید و ماجرا را برایشان تعریف کرد.

پرپری شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: خب به تو چه! خودش مریض می‌شود و می‌فهمد.

نازپری گفت: اما ببعی دوست ماست. وقتی می‌دانیم یک کار اشتباه انجام می‌دهد باید به او بگوییم. یا وقتی می‌دانیم که می‌توانیم کمکش کنیم تا کار بهتری انجام بدهد، باید به او یاد بدهیم. چون دوستش داریم.

پشمک گفت: خب من هم همین کار را کردم! ولی به ببعی خیلی برخورد!

پوپی گفت: خب پشمک! تو خیلی بدجور به او گفتی! من هم اگر این‌طوری به من می‌گفتی ناراحت می‌شدم.

پشمک گفت: یعنی باید چطوری می‌گفتم؟

پوپی گفت: وقتی می‌خواهیم به دوستمان چیزی را یاد بدهیم، نباید یک‌جوری بگوییم که فکر کند می‌خواهیم به او دستور بدهیم. نباید یک‌جوری بگوییم که حس کند می‌خواهیم بگوییم ما از تو بیشتر بلدیم.

من یک فکر خوب دارم… اما کمک می‌خواهم.

پوپی سرش را جلو برد و بچه‌ها هم آرام به نقشه‌اش گوش دادند. بعد با صدای بلند خندیدند و دویدند توی حیاط.

ببعی هنوز داشت علف‌های کثیف و گل‌آلود را می‌جوید. پرپری و نازپری جلو رفتند و گفتند: ببعی! ما کمک لازم داریم! ببعی گفت: کمک؟ چه کمکی؟

پرپری گفت: ما می‌خواهیم میوه‌هایمان را بشوییم. ولی نمی‌توانیم. چون تشت آب خیلی سنگین است. کمکمان می‌کنی؟

ببعی گفت: چراکه نه! من خیلی قوی‌ام.

پرپری و نازپری میوه‌هایشان را توی دستشان نگه داشتند. ببعی تشت آب را بلند کرد و روی میوه‌ها ریخت. آب هم میوه‌ها را حسابی تمیز کرد، هم چمن‌هایی را که آن پایین بودند.

نازپری یک گاز گنده به سیبش زد و گفت: وای! چقدر خوشمزه است! پرپری هم سیبش را گاز زد و گفت: وقتی میوه‌ها را می‌شوییم هم تمیزتر می‌شوند هم خوشمزه‌تر.

پوپی آهسته از کنارشان رد شد و گفت: وای! چه چمن‌های تروتازه و خوش‌رنگی!

ببعی نگاهی به چمن‌ها انداخت و آهسته گفت: بگذارید من هم امتحان کنم.

بعد یک گاز گنده به چمن‌های خیس زد. کمی بعد با خنده گفت: راست گفتید بچه‌ها. سبزه‌ی بدون گِل خوشمزه‌تر است.

پشمک آهسته جلو آمد و گفت: هم خوشمزه‌تر است، هم خدای‌ناکرده مریض نمی‌شوی.

ببعی زد زیر خنده و گفت: بفرمایید علف تازه!

پرپری و نازپری هم ظرف میوه‌شان را گذاشتند وسط و گفتند: بفرمایید میوه خوشمزه!

فعالیت 3: بحث و گفت‌وگو

با اشاره به ماجرای زیر با کودکان در مورد دعوت و تشویق دوستان به‌کار خوب سخن بگویید:

امام حسن (ع) و امام حسین (ع)، وقتی بچه بودند تقریباً هم‌سن شما، با یک راهکار زیرکانه به یک پیرمرد که وضوی اشتباه می‌گرفت، وضو گرفتن را یاد دادند. آن‌ها قرار گذاشتند که باهم در مورد وضو گرفتن، بحث کنند و هرکسی به دیگری بگوید که وضوی تو اشتباه است و از پیرمرد خواستند که داوری کند. پیرمرد با دیدن وضوی صحیح آن‌ها، از خطای خودآگاه شد و از آن‌ها تشکر کرد و آن‌ها را به خاطر هوش و ادبشان تشویق کرد.[1]

به نظر شما چرا امام حسن (ع) و امام حسین (ع) با این نمایش خواستند، وضو گرفتن را یاد پیرمرد بدهند؟ شما چه‌کارهای خوبی را انجام می‌دهید که دوست دارید، دیگران را هم دعوت به انجام آن کار کنید؟ تابه‌حال چه‌کار خوبی را به دیگران گفته‌اید که انجام دهند؟ به نظر شما چرا ببعی حرف پشمک را گوش نمی‌داد؟ شما اگر بخواهید دوست خود را تشویق کنید که میوه را بشوید و بعد بخورد، چگونه به او می‌گویید؟

[1] بحارالانوار، ج 10، ص 89.

فعالیت 4: نمایش

بعد از گروه‌بندی کودکان (گروه‌های 3 نفره) از کودکان بخواهید نمایشِ ماجرای وضوی پیرمرد را بازی کنند.