درس 33 - ادب برخورد با معلولین

به نام خداجون مهربون

هدف کلی: احترام گزاردن به معلولان و کمک به ایشان

اهداف جزئی:

  • سپاس‌گزاری از خداوند و تشکر از او
  • شرکت در بحث و گفتگوهای کلاسی
  • گسترش گنجینه واژگان
  • رعایت حال معلولان و احترام گذاردن به ایشان
  • هماهنگی چشم و دست / تقویت عضلات دست
  • دقت در گوش دادن
  • دریافت هسته معنایی داستان
  • توجه و دقت به صدای آخر کلمات (آشنایی با «د» هم‌پایان)
  • توسعه و توانایی‌های جسمی حرکتی
  • ساختن کاردستی
  • تقویت هوش دیداری – فضایی (Visual / Spatial)
  • تقویت هوش جنبشی – حرکتی (Kinetic/ Motion)
  • تقویت هوش اخلاقی (Moral)
آغاز سخن بانام خدا و هم‌خوانی سوره کوثر
عادت چله

آیا دیروز، وقتی به خانه رفتید، دست مادر و پدر خود را بوسیدید؟ چرا ما باید هرروز این کار را انجام دهیم.

مرورها بر اساس منحنی فراموشی

برای مرور درس‌های گذشته، سؤالات ذیل را از نوآموزان بپرسید:

  • درس 24: یادت هست در مورد آداب ارتباط با همسایه‌ها و آپارتمان‌نشینی، چه چیزهایی را در کلاس گفتیم؟
  • درس 30: از حاج قاسم چه می‌دانی؟
  • درس 32: معلولین چه توانمندی‌هایی دارند؟
فعالیت 1: کتاب کودک

تصویر خوانی و تفکر: از نوآموزان بخواهید به‌دقت به تصویر کتاب توجه کنند. از آنان بپرسید به نظر شما چه اتفاقی افتاده است؟ اجازه دهید نوآموزان نظرات خود را بیان کنند.

آشنایی با هم‌پایان «د»: از نوآموزان بخواهید به کلماتی که بیان می‌کنید با دقت گوش دهند (رود، خورشید، کلید، باد، دود و…) از آنان بپرسید صدای آخر این کلمات چه صدایی است، سپس تصاویری را که صدای آخر آن‌ها «د» است را در تصویر پیدا کنند و دور آن خط بکشند.

مرور مفهوم «کم‌وزیاد» و «زیرورو» (درس‌های 24 و 30): از نوآموزان بپرسید گل‌های کدام سمت پل کمتر و کدام سمت زیادتر است؟ در زیر پل چه چیزهایی وجود دارد؟ درروی پل چه چیزهایی می‌بینند؟

دست ورزی: از نوآموزان بخواهید تا خطوط خط‌چین بالای صفحه را با توجه به فلش‌ها، پررنگ کنند.

فعالیت 2: داستان

پس از بیان نظرات نوآموزان در مورد تصویر و اتفاقاتی که ممکن است افتاده باشد، داستان را برای نوآموزان بخوانید و در پایان به‌منظور افزایش تمرکز و دقت در گوش دادن، سؤالاتی از متن داستان از آنان بپرسید و از نوآموزان بخواهید خلاصه‌ای از داستان تعریف کنند و بگویند که چه نتیجه‌ای گرفتند.

به نام خداوند زیبایی خداوند علم و دانایی

صبح از راه رسیده بود و خورشید خانم دست‌های گرم و طلایی خودش را به سر برگ‌های نازک و سبز جنگل دانابان می‌کشید، یک روز زیبا و رؤیایی که هر چشمی آرزوی دیدنش را داشت. پروانه‌های رنگارنگ، زنبورهای عسل، گل‌های صورتی و زرد و آبی که از لابه‌لای علف‌های بلند بیرون زده بودند، همه و همه منظره قشنگی را برای پنجره اتاق پیشو ساخته بودند.

اما او انگار اصلاً این‌همه قشنگی را نمی‌دید. وقتی از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد می‌گفت: ای‌بابا بازهم این پروانه‌های تکراری، هرروز باید این گل‌های صورتی را ببینم، عه! خسته شدم!

تا اینکه یک روز که از بازی برمی‌گشت، خواست از روی پل چوبی قدیمی رودخانه، بگذرد که ناگهان یک موش نابینای پیر را دید، لباس‌های کهنه و خاکی داشت، با کلاهی از برگ‌های درخت بلوط و علف‌های خشک‌شده، درست شبیه کلاه جادوگرها، دماغ بزرگش که سبیل‌های بلندی داشت از زیر کلاه بیرون زده بود، سبدی در دست داشت و آرام‌آرام با عصای سیاه و بلندی روی پل راه می‌رفت.

گربه کوچولو جلوتر رفت و خواست باعجله عبور کند اما دید موش نابینا این‌قدر چاق است که نمی‌شود از کنارش رد شد. با ناراحتی گفت: برو کنار دیگر! تو که چشمت نمی‌بیند چرا از خانه بیرون می‌آیی؟ برو کنار ببینم.

پیشو این را گفت، تنه‌ای به موش نابینا زد و او را شالاپی انداخت داخل رودخانه. بعد هم به دست‌وپا زدن او خندید. موش نابینا به‌زحمت از آب بیرون آمد و گفت: دختر کوچولو تو چه بامزه‌ای. ببخشید که من نابینا هستم، چشم‌های من سال‌هاست نابینا شده.

حالا می‌خواهم به خاطر این زور و قدرتی که داری به تو هدیه‌ای بدهم، بعد هم یکی از سبیل‌هایش را کند و به پیشو داد. پیشو با تعجب سبیل موش نابینا را گرفت و گفت: این دیگر چیست؟ یک تار سبیل، به چه درد من می‌خورد؟

موش لبخندی زد و گفت: هر وقت چشم‌هایت خسته شد و خوابت می‌آمد یا خواستی چیزهای خیلی دور را ببینی این تار سبیل را روی چشم‌هایت بکش تا بهتر ببینی. پیشو به تار سبیل خیره شده بود. خواست از موش نابینا سؤالی بپرسد اما همین‌که سرش را بالا آورد، دیگر موش نابینا را ندید.

پیشو که حرف‌های موش نابینا را باور نکرده بود، کمی ترسید اما تار سبیل را در جیبش گذاشت و به راه افتاد. در راه با خودش فکر کرد چه خوب می‌شد که الآن می‌توانستم آن دورترها را ببینم که بفهمم بچه‌ها کجا دارند بازی می‌کنند؟

یاد حرف موش نابینا افتاد. خواست حرف موش نابینا را امتحان کند پس سبیل را به چشمش کشید تا دور دورها را ببیند اما همین‌که سبیل را به چشمش کشید دیگر چیزی ندید. بله موش نابینا دروغ گفته بود و پیشو دیگر چشم‌هایش نمی‌دید. او گریه می‌کرد و به این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت اما راه خانه را پیدا نمی‌کرد تا بالاخره شب به خانه رسید.

روزها گذشت ولی پیشو کاملاً نابینا شده بود و راستی‌راستی جایی را نمی‌دید. هیچ‌کس باورش نمی‌شد، هیچ دکتری هم نمی‌توانست پیشوی کوچولوی بیچاره را خوب کند. تا اینکه خانم معلم او را پیش بهترین دکتر جنگل دانابان برد، دکتر خرگوش مهربان.

وقتی ماجرای موش نابینا را شنید، دستی به گوش‌های درازش کشید و گفت: من آن موش نابینا را می‌شناسم، او یک جادوگر بدجنس است اما پیشو جان، کار تو هم اصلاً درست نبوده. ما نباید کسانی که نابینا هستند یا روی صندلی چرخ‌دار می‌نشینند را مسخره کنیم. باید با آن‌ها مهربان باشیم و کمک کنیم تا راحت‌تر کارهای‌شان را انجام دهند. حالا قول می‌دهی دیگر معلولی را اذیت نکنی؟ پیشو با ناراحتی گفت: بله حتماً.

دکتر هم گفت برای از بین رفتن جادوی موش نابینا تو باید هر خوراکی خوشمزه‌ای که می‌خوری یا هر منظره زیبایی را که می‌بینی خدا را شکر کنی و غر نزنی. پیشو هم قبول کرد، او هر بار که از خدا تشکر می‌کرد، بیشتر چشمانش خوب می‌شد. دیدن پروانه‌ها، گل‌ها و آبی آسمان تا اینکه کاملاً بینا شد.

اما دیگر پیشو پیشوی قبل نبود به معلول‌ها کمک می‌کرد و نابینایی را مسخره نمی‌کرد. هر وقت فرد معلولی را می‌دید از خدا به خاطر نعمت‌هایش تشکر می‌کرد، اما مواظب بود که او نشنود و ناراحت نشود.[1]

1- رسول خدا (ص) فرمودند: هرگاه مبتلایان را دیدید به‌گونه‌ای خدا را ستایش کنید که آن‌ها نشنوند، چون موجب اندوه آنان می‌شود؛ مفاتیح الحیات ص ۴۳۱.

فعالیت 3: نقاشی با چشم‌های بسته

ابتدا در مورد نعمت‌های الهی لزوم شکر آن‌ها، با کودکان سخن بگویید و سؤالاتی را از آن‌ها بپرسید.

پیامبر مهربان ما (ص) همیشه توصیه می‌کردند تا به نابینایان (و سایر معلولین) کمک کنیم و خدا برای هر قدمی که در این راه برمی‌داریم، ثواب‌های زیادی به ما می‌دهد و فرشتگان هم به او آفرین می‌گویند.[1]

از کودکان بپرسید: خدا را چگونه برای نعمت چشم شکر می‌کنید؟ اگر چشم نداشتیم زندگی ما چگونه می‌شد؟

سپس برای درک بهتر نعمت چشم، فعالیت نقاشی با چشم‌های بسته را اجرا کنید. نوآموزان را به گروه‌های دونفره تقسیم کنید. یک کاغذ و مداد به هر گروه بدهید. از گروه‌ها بخواهید، یک نفر چشم هم‌گروهی‌اش را بگیرد و او با چشمان بسته هر چیزی که خدای مهربان به او داده است بکشد و پس از پایان نقاشی، آن فردی که چشم هم‌گروهی‌اش را با دست گرفته است باید حدس بزند که او چه چیزهایی کشیده است.

[1] رسول خدا فرمودند: هرکس نابینایی را به مسجد یا خانه‌اش یا برای تأمین نیازش همراهی کند، خدا برای هر گامی که برداشته و بر زمین نهاده پاداش آزاد کردن برده‌ای را می‌نویسد و فرشتگان بر او درود می‌فرستند تا از وی جدا شود؛ وسائل الشیعه، ج ۱۶، ص ۳۴۳؛ مفاتیح الحیات ص ۴۳۲.

فعالیت 4: بازی

ابتدا فضای بازی را آماده کنید. سه سبد در فاصله‌ی مناسب روی زمین بگذارید و تعدادی بادکنک باد شده در گوشه‌ای قرار داده شود.

نوآموزان را به گروه‌های دونفره تقسیم کنید. یک نفر بادکنک را با چشمان بسته به سبد بیندازد و نفر دیگر هم او را راهنمایی کند. مسیر بازی می‌تواند به‌صورت مارپیچ باشد، می‌توانید مسیر را به‌وسیله چسب‌کاغذی، طراحی کنید.

برای شروع بازی، بچه‌ها، پشت خط شروع بایستند و با اعلام مربی بازی را آغاز کنند.

هرکدام از نوآموزان دو بادکنک در زیر بغل خود قرار می‌دهند و طوری حرکت می‌کنند که بادکنک به زمین نیفتد و آن را باراهنمایی دوست خود به سبد اول می‌رسانند. در ادامه‌ی بازی، هرکدام از نوآموزان بادکنکی بین دو پای خود قرار می‌دهند و به شکل پنگوئنی راه می‌روند تا به سبد برسند و در آخرین مرحله‌ی بازی هر دو نفر گروه، پشت به هم کنند؛ به‌نحوی‌که یک نفر که چشمش بسته است روبه‌جلو و نفر راهنما که چشمش باز است به پشت باشد و بادکنک را بین خود قرار دهند و با همکاری یکدیگر آن را به سبد سوم برسانند. برای جذابیت بازی بقیه‌ی نوآموزان می‌توانند با این عبارت شرکت‌کنندگان را تشویق کنند (نه زوده و نه دیره کارتون بی‌نظیره). اگر بادکنکی وسط راه افتاد، بازیکن موظف است به اول بازی برگردد.

وسایل موردنیاز: ۳ عدد سبد، تعدادی بادکنک، چسب‌کاغذی.