هدف کلی: آشنایی با مکانهای گردشگری مذهبی
اهداف جزئی:
- آشنایی با مکانهای مذهبی و احترام گزاردن به آنها
- شرکت در بحث و گفتوگوهای کلاسی و پاسخ دادن به سؤالات
- پیروی از دستورالعملها و فرمانهای ساده
- گسترش گنجینه واژگان
- دستورزی و تقویت عضلات دست
آیا تابهحال فکر کردهاید یکی از مهمترین نعمتهایی را که خدا به شما داده است، چیست؟ خدا را بهخاطر آن چگونه شکر میکنید؟

برای مرور درسهای گذشته سؤالات ذیل را از نوآموزان بپرسید:
- درس 18: اگر در مصرف آب صرفهجویی نکنیم، چه میشود؟
- درس 24: یک درخت برای رشد، به چه چیزهایی نیاز دارد؟
- درس 26: آب، برق و گاز اگر نباشد در زندگی ما چه مشکلاتی به وجود میآید؟
تصویرخوانی و تفکر: از نوآموزان بخواهید بهدقت به تصویر نگاه کنند و بگویند که به نظر ایشان، اینجا کجاست؟ چه ماجرایی در حال اتفاق افتادن است؟
مرتب کردن بر اساس کوتاه به بلند (مرور درس 26): از نوآموزان بخواهید به خانواده نازپری توجه کنند و بگویند: کدامیک بلندتر و کدامیک کوتاهتر هستند در داخل هر کادر با کشیدن دایره قد آنها را نشان دهند. برای کوتاهترین پرنده 1 دایره برای پرنده کوتاه 2 دایره برای پرنده بلند 3 دایره و برای بلندترین پرنده 4 دایره بکشند.
همچنین میتوانند بهصورت گروهی این تمرین را انجام دهند و با دوستان خود به ترتیب قد از کوتاه به بلند بایستند.
مرور مفهوم عدد 9: از نوآموزان بخواهید خانههای مار و پله را 9 تا 9 تا بشمارند و هر 9 رنگ را مثل همرنگ کنند. (مثلاً 9 تا سبز،9 تا زرد و 9 تا قرمز)
مار و پله: از کودکان بخواهید با استفاده از یک تاس و مهرهای کوچک که میتوانند با استفاده از یک کاغذ کوچک مچاله شده و یا پاککن درست کرده باشند؛ بازی را انجام دهند. بهاینترتیب که با انداختن تاس، بازی را شروع کرده و به تعداد عدد موردنظر، در خانهها شروع به حرکت دادن مهره میکنند. زمانی که به خانههایی که در آن مار وجود دارد، برسند 4 خانه به عقب برمیگردند و زمانی که به خانههایی رسیدند که در آن پرچم و یا سجاده و… قرار دارد 2 خانه به جلو حرکت میکنند. تا بتوانند کبوترها را به حرم امام رضا (ع) برسانند.
به نام خدای بزرگ و مهربان
صبح تعطیلات آخر هفته بود.
خورشید از پشت کوهها به زمین لبخند زد. مامانپری از بچهها پرسید: «موافقید برویم به مادربزرگ و پدربزرگ سر بزنیم؟»
بچهها با شادی پرپر زدند و باهم گفتند: «بلللله!»
خیلی زود همگی باهم پرواز کردند و رفتند. رفتند و بازهم رفتند. آخه لانهٔ آنها توی شهر بود. یککمی دورتر از لانهٔ خودشان.
چیزی نمانده بود خورشید به بالای آسمان برسد که به شهر رسیدند. مامانپری از باباپری پرسید: «حالا چطور لانهٔ جدیدشان را پیدا کنیم؟»
باباپری گفت: «پدربزرگ گفت باید گنبد را پیدا کنیم.» و بالاتر پرید. به دور و برش نگاه کرد و گفت: «یک گنبد طلایی.»
بچهها باهم پرسیدند: «گنبد دیگه چیه؟!»
باباپری گفت: «اووووم! خب …» مامانپری حرف بابا را کامل کرد و گفت: «یکچیز گرد و بزرگِ طلایی.»
پرپری پرسید: «مثل یک توپ طلایی؟»
نازپری پرسید: «مثل یک سیب طلایی؟»
باباپری گفت: «نه بابا! خیلی بزرگتر.» همانموقع چشمش به گنبد طلایی افتاد و با صدای بلند گفت: «یوهووووو! اوناهاش.»
گنبد طلایی امام رضا زیر نور خورشید میدرخشید.
بچهها با نوکهای باز مانده به گنبد طلایی نگاه میکردند. مامانپری گفت: «چرا خشکتون زده؟! برویم دیگه!»
لانهٔ مادربزرگ و پدربزرگ روی یکی از گلدستههای امام رضا بود. بالاتر از درختها!
پدربزرگ بادی به پر و بالش انداخت و بعد از خوشآمد گویی گفت: «خیلی گشتم تا اینجا را برای لانهسازی پیدا کردم.»
باباپری گفت: «خیلی جای قشنگیه!»
مامانپری به دوروبر نگاهی انداخت و گفت: «چقدر آرامش اینجا زیاده!»
مادربزرگ سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد و گفت: «خب معلومه چون اینجا حرم امام رضاست؛ یعنی جایی برای حرف زدن با خدا و امام رضا.»
پرپری پرسید: «مگر جاهای دیگر نمیشود با خدا حرف زد؟»
مادربزرگ بالش را کشید روی سر پرپری و گفت: «معلومه که میشود عزیز اما یکجاهایی مخصوص هستند.»
نازپری زودی گفت: «مثل مدرسه که مخصوص درس خواندن است؛ اما معنیاش این نیست که جاهای دیگر نمیشود درس خواند.»
پرپری با اخم به خواهرش نگاه کرد و گفت: «مثال بهتری جز درس خواندن نبود؟!»
مادربزرگ خندهاش گرفت. نازپری و بقیه هم خندیدند.
کمی که گذشت خورشید به بالای بالای آسمان رسید. صدای اذان بلند شد. آدمها یکییکی به حرم امام رضا آمدند. پدربزرگ به دختربچهای که داشت برای پرندهها دانه میپاشید اشاره کرد. چشمکی زد و گفت: «ناهار هم آماده ست.»[1]
[1] فرزانه فراهانی
حرم امام رضا (ع) در مشهد مقدس است که ما مسلمانان و دوستداران ایشان، برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد میرویم.
کدامیک از شما تابهحال به حرم امام رضا (ع) رفتهاید؟ و چه قدر ایشان را دوست دارید؟
آنجا چه شکلی است؟ مردم در حرم چهکارهایی میکنند؟
شما چه دعایی کردید؟ آیا میدانید نقارهخانه، چیست؟
میدانید حرم امام حسین (ع) در کجاست؟
چه کسانی تابهحال به زیارت ایشان رفتهاند؟
حرم امام حسین (ع) چه شکلی است؟
تابهحال حرم چه کسانی رفتهاید؟
از کودکان بپرسید، تابهحال به کدامیک از مکانهای مذهبی رفتهاند؟ آنجا را نقاشی کنند.
کودکان به همراه والدین خود به مکانهای زیارتی و مذهبی شهر خود بروند و از آن گزارش تهیهکرده و فیلم آن را برای مربی خود ارسال کنند.
به نام خدای بزرگ و مهربان
باباپری به انباری رفته بود. پرپری و پاپری هم به انباری رفتند. همین که بچهها وارد شدند و سلام کردند، باباپری ترسید و از بالای قفسه، روی زمین افتاد. بعد کلی کتاب بزرگ و کوچک ریخت روی سرش. بچهها با عجله، کتابها را کنار زدند. پاپری داد زد: «باباجان حالت خوب است؟»
باباپری بلند شد. خودش را تکان داد و با لبخند گفت: «خوبم باباجان، دنبال یک کتاب تاریخی میگشتم که پدربزرگم به من هدیه داده بود، یادش بخیر. پدربزرگ لانهاش در حرم امام رضا (ع) بود. آن موقعها که من جوجه بودم و همانجا زندگی میکردیم.»
نازپری با تعجب پرسید: «حرم امام رضا (ع)؟ نمیدانستم، چقدر خوب! کاش یک بار ما را آنجا میبردی.»
یکدفعه صدای شیپور ضعیفی از زیر کتابها به گوش رسید. باباپری گفت: «خودش است. این صدا از کتاب تاریخی است. صدای نقارخانهی امام هشتم میآید.»
آنها با کمک هم کتابها را برداشتند و در قفسه چیدند. تا این که کتاب بابابزرگ را پیدا کردند. پرپری پرسید: «بابا نقارخانه یعنی چه؟»
باباپری کتاب را باز کرد و عکس نقارخانه را به بچهها نشان داد. بعد گفت: «این نقارخانه است . در حیاطهای بزرگ حرم امام رضا (ع) برجهای بلندی هست که بالای آن اتاقک زیبایی دارد. هروقت اتفاق مهمی در حرم میافتد یا جشنی میخواهد شروع شود، این شیپورها به صدا درمیآیند تا مردم و زائرها بفهمند.»
باباپری یک پر کبوتر را از لای کتاب بیرون آورد و گفت: «این پر بابابزرگ است، اما یک پرمعمولی نیست. یک بلیت سفر به جاهای دور است.» بعد هم آن را روی عکس نقارهخانه کشید. در یک چشم به هم زدن همگی در حیاط حرم امامرضا (ع) حاضر شدند. بچهها با تعجب به کاشیهای آبی و سبز زیبا و گنبد طلایی حرم نگاه میکردند و دور گلدستهها پر میزدند. از یک پنجره که باز بود داخل حرم رفتند. پاپری با خوشحالی داد زد: «وای بچهها، دیوارها را نگاه کنید. از آینههای ریز، درست شده. چه بوی عطر خوشبویی. وای آنجا را ببینید، چقدر گل بالای ضریح امام رضا (ع) است.»
پرپری همینطور که پرواز میکرد گفت: «چقدر اینجا مردم زیاد هستند. چقدر بچههای کوچولو برای زیارت آمدهاند، کاش خانهی ما اینجا بود.»
نازپری و بابا، لبخند زدند و نازپری گفت: «من تشنهام، برویم کمی آب بخوریم. شاید گندمی هم برای خوردن پیدا شد.»
آنقدر حرم امام رضا (ع) قشنگ و بزرگ و تمیز و خوشبو بود که نمیخواستند بیرون بروند. بابا گفت: «بچهها آنجا را ببینید. یک حوض پر از آب، کنار همان چمنها مینشینیم و آب و دانه میخوریم.» نشستند کنار حوض. بهبه چه آبخنک و خوشمزهای، با کلی گندم تازه و سالم که مردم برای آنها ریخته بودند.
در این هنگام، دو کبوتر دیگر هم آمدند و کنار حوض نشستند. یکی لباس عربی به تن داشت و دیگری رنگش قهوهای بود. وقتی نازپری و خانوادهاش را دیدند، جلو آمدند. سلام کردند. کبوتر قهوهای گفت: «بچهها من از قم آمدهام و دوستم از کربلا.»
باباپری لبخندی زد و گفت: «چقدر خوب، قم حرم خواهر امام رضا (ع)، حضرت معصومه (س) است. مثل همینجا نورانی و زیباست. اما من نتوانستم کربلا بروم.»
اشک در چشمان باباپری جمع شد و چیزی نگفت. انگار خیلی دلش میخواست کربلا برود.
راستی بچهها میدانید شهر کربلا کجاست و کدام حرمها در آنجا هستند؟ آیا میتوانید نام چند شهر دیگر را نام ببرید که حرمی در آنجا باشد؟.




