هدف کلی: آشنایی با ضرورت پرهیز از ارتباط با افراد ناآشنا
اهداف جزئی:
- شرکت در بحث و گفتوگوهای کلاسی
- گسترش گنجینه واژگان
- هماهنگی چشم و دست/تقویت عضلات دست
- دقت در گوش دادن
- دریافت هسته معنایی داستان

مربی از نوآموزان بپرسد دیروز چهکارهای خوبی انجام دادید؟ آیا یکی از کارهای خوبتان بوسیدن دست مامان و بابا بوده است؟

برای مرور درسهای گذشته سؤالات ذیل را از نوآموزان بپرسید:
- درس 31: اگر در مکانی که شما، روی صندلی نشستهاید و پیرمردی یا پیرزنی وارد شوند و جایی برای نشستن نداشته باشند، چهکار میکنید؟ چرا؟
- درس 33: اگر در خیابان یا در کلاس فرد معلولی دیدید که نیاز به کمک دارد، چطور با او برخورد میکنید؟

تصویرخوانی و تفکر: از نوآموزان بخواهید بهدقت به تصویر کتاب توجه کنند. از آنان بپرسید به نظر شما چه اتفاقی افتاده است؟ اجازه دهید نوآموزان نظرات خود را بیان کنند. از آنان بخواهید برای این صفحه دو داستان متفاوت تعریف کنند.
سپس، از آنان بخواهید دور تصویر درست را سبز، و دور تصویر غلط را قرمز کنند.
دستورزی و مرور ترکیب رنگها (زرد + قرمز = نارنجی) (درس 25): از کودکان بخواهید نقطهچینهای ماشین آقا روباهه را کامل کنند.
بعد، از آنان بپرسید برای اینکه ماشین آقا روباهه را نارنجی کنیم، چه رنگهایی را باید با هم ترکیب کنیم؟ با ترکیب رنگهای قرمز و زرد، ماشین آقا روباهه را رنگ کنید.
پرپری سرما خورده بود. همهاش هاپچیهوپچی میکرد.
نازپری آخرین برگهی دستمال کاغذی را به او داد و گفت: «این آخریشه! کمتر هاپچی کن.»
مامانپری صدای نازپری را شنید و گفت: «میخوام آش گندم درست کنم. اما گندم تموم شده. لطفاً برو هم گندم بگیر هم دستمال.» آنوقت یک سکه داد به نازپری.
نازپری زودی چَشم گفت و پرزد. بالا پرید. نزدیک ابرها. پایین آمد. نزدیک درختها. رفت و بازهم رفت تا چشمش افتاد به یک مغازهی بزرگ. یک مغازه پر از عروسک.
نازپری پایین رفت و ایستاد جلوی مغازه. روی عروسکها قیمتهایشان نوشته شده بود.
بادقت به عروسکها نگاه کرد. دو سکّه بود. یک سکه. چهار سکه!
نازپری به سکهای که توی دستش بود نگاه کرد و با خودش گفت: «این برای خریدن گندم و دستماله. پس، باید چیکار کنم!؟»
همان موقع روباه دمپشمالو از توی یک ماشین نارنجی بیرون آمد. نزدیک نازپری شد و گفت: «بیا بگیرش. این آبنبات برای تو.» و یک آبنبات تپلی جلوی نازپری گرفت.
نازپری کمی عقب رفت و گفت: «نه ممنون! من از غریبهها چیزی نمیگیرم.»
روباه قاهقاه خندید و گفت: «غریبه چیه دیگه! ما همسایهایم.» و دوباره آبنبات را جلو آورد.
نازپری یک قدم دیگر رفت عقب و گفت: «گفتم که، نمیخورم. اصلاً آبنبات دوست ندارم.»
روباه آبنباتش را لیس زد و گفت: «خودم میخورمش پس!» و پرسید: «عروسک چی؟ دوست داری؟»
نازپری یکبار دیگر به عروسکها نگاه کرد و گفت: «آره اما…»
روباه دمش را تاب داد و گفت: «من نشونی شهر عروسکها رو بلدم. اونجا بدون هیچ سکهای عروسک میدن! بیا سوار شو. زودی میرسیم.»
نازپری با خودش گفت: «مامانپری همیشه میگه که روباه خیلی حیلهگره. نقشههای زیادی میکشه تا بچهها رو گول بزنه. پس حتماً این هم یه نقشهست!» و زودی فکر کرد تا خودش هم یک نقشه بکشد. کمی بعد گفت: «میام فقط صبر کن تا برم کیفم را از لونه بیارم تا عروسکها رو توی آن بذارم.»
روباه سرش را خاراند و پرسید: «لونهتون دوره؟»
نازپری گفت: «تا تو چندبار این عروسکها رو بشمری برمیگردم.»
روباه جلوی مغازه ایستاد و گفت: «باشه! فقط یادت باشه به کسی چیزی نگی! کسی نباید از شهر عروسکها خبردار شه.»
نازپری سرش را تکان داد و همانطور که دور میشد گفت: «خیالت راحت!»
وقتی به لانه رسید، ماجرا را برای مامانپری تعریف کرد. مامانپری گفت: «باید بریم سراغ بابا!»
کمی که گذشت نازپری همراه با مامان و بابایش رسید پیش روباه. اما روباه از ترس سوار ماشینش شد و فرار کرد.
مامانپری نوکنوک نازپری را ماچ کرد و گفت: «آفرین دختر باهوشم!»
بابا هم او را بوسید و گفت: «حالا وقت خرید کردنه!»
توی خریدهای آنروز به غیر از گندم و دستمال، یک عروسک لباس پفی هم بود.[1]
[1] فرزانه فراهانی
ابتدا یک کودک را بهعنوان گربه و یک کودک دیگر را بهعنوان کسی که گوشتی را در دست دارد، انتخاب کرده و از بقیه بچهها بخواهید بهصورت دایره دور هم بنشینند. کودکی که بهعنوان گربه انتخاب شده است، خارج از آن در کمین میایستد و فردی که یک تکه گوشت خیالی در دستش میباشد در داخل دایره قرار میگیرد (میتوان از یک شئ بهجای گوشت خیالی استفاده کرد). با صدای بلند از بچهها میپرسد:
«آی بچهها! گربهی همسایه کجاست؟»
بچهها (با دست زدن میخوانند): «رودیواره رودیواره»
دوباره میپرسد: «آی بچهها، گربه همسایه کجاست؟»
بچهها: «اون کناره، اون کناره»
میپرسد: «آی بچهها! گربه همسایه کجاست؟»
بچهها: «اون دوردوراست، اون دوردوراست»
بعد از آن، فردی که وسط دایره ایستاده است، به مکانهای مختلف در وسط دایره اشاره میکند و هربار از بچهها میپرسد: «گوشتم رو اینجا بذارم، گربه میخوره؟»
بچهها پاسخ میدهند: «نه جانم نه جانم!»
چندین بار این جمله بین فرد وسط دایره و بچهها ردوبدل میشود. سپس فرد وسط دایره، گوشت خیالی خود را در یک نقطه از دایره قرار میدهد و میگوید: «گوشتم را اینجا میذارم گربه نخوره» و از دایره بیرون میرود. بچههای گروه بعد از بیرون رفتن آن فرد با هم میگویند: «شب شده بیایید بخوابیم.» بهطور خیالی میخوابند. حالا گربه از فرصت استفاده کرده آهسته وارد دایره میشود، گوشت را برمیدارد و میخورد، بعد هم از دایره خارج میشود. سپس، همه بیدار میشوند آن فرد به وسط دایره باز میگردد و میبیند گوشتش نیست کمی بهدنبال گوشت خود میگردد.
از بچهها میپرسد: «صبح شده گشنهام شده، گوشتم کجاست؟»
بچهها: «گوشتتو گربه برده، گوشتتو گربه خورده.»
فرد وسط دایره ناگهان گربه را میبیند.
دنبال گربه میدود و میگوید: «اگر گربه رو ببینم، سر دمشو میچینم.»
چندین بار این جمله را تکرار میکند تا بالاخره گربه را بگیرد.
با دست، ادای چیدن دم آن را در میآورد و بعد گربه را رها میکند. کودکان، همگی دست میزنند و با رعایت ریتم و آهنگ میخوانند: «حالا که به گربه دست زدی، باید دستتو بشوری»
مربی، با انتخاب بچههای دیگر بهعنوان گربه و کسی که گوشت به دست دارد، بازی را ادامه میدهد.[1]
[1] کتاب صد بازی، سعیده بهار زاده، صفحه 62.
در مورد ارتباط با افراد غریبه و ناآشنا (صحبت نکردن، اعتماد نکردن، ندادن اطلاعات و…) با نوآموزان بحث و گفتوگو کنید. جهت پیشبرد بحث، از سؤالات ذیل استفاده نمایید:
- فکر میکنید چرا ما نباید به افراد غریبه اعتماد کنیم؟
- اگر فرد غریبهای از ما سؤالاتی مانند سؤالات ذیل پرسید، به او باید چه جوابی بدهیم؟ (مثلاً بپرسد: خانهات کجاست؟ آیا پدر یا مادرت در خانه هستند؟ و…)
- اگر در خانه تنها باشید و فرد غریبهای از شما بخواهد تا در را باز کنید، چهکاری انجام میدهید؟
- اگر در آپارتمان بخواهی سوار آسانسور شوی و فرد غریبهای در آسانسور باشد، آیا سوار میشوی؟ چه تصمیمی میگیری؟ چرا؟
- ما فقط به صحبتهای چه کسانی میتوانیم اعتماد کنیم و همهچیز را برای آنها تعریف کنیم؟ (پدر و مادر)
باد پاییزی برگهای زرد و نارنجی درختان را با خود جابهجا میکرد. نازپری برای قدم زدن به جنگل رفت. همانطور که روی برگهای خشک درختان قدم میزد، صدایی شنید:
ـ سلام دخترخانم.
نازپری بهطرف صدا برگشت. یک روباه با کلاهی آبیرنگ روبهروی او ایستاده بود. تا حالا او را ندیده بود. آقا روباهه گفت: «چه جوجه کبوتر زیبایی هستی.»
نازپری از تعریف آقا روباهه خوشحال شد. به او سلام کرد و گفت: «ممنونم آقا روباه مهربان.»
آقا روباهه دست نازپری را گرفت و به او گفت: «من چشمه اسرارآمیزی را میشناسم که هرکس از آب آن بخورد، باهوشترین حیوان جنگل میشود. میخواهم آن را به تو نشان دهم.»
نازپری که دوست داشت از همه دوستانش باهوشتر باشد، صحبتهای روباه را پذیرفت و با او به سمت چشمهی اسرارآمیز به راه افتاد؛ اما… .[1]
بچهها فکر میکنید چه اتفاقی برای نازپری میافتد؟ آیا نازپری باید به کسی که غریبه است اعتماد کند؟ به نظر شما، آیا نازپری نجات پیدا میکند؟ چگونه؟
پس از ادامه دادن داستان توسط کودکان، با سؤالات زیر به کمک نوآموزان بحث و گفتگو و نتیجهگیری کنید:
اشتباهات نازپری چه بود؟ (تنهایی برای قدم زدن رفت. با فرد غریبهای صحبت کرد. به حرفهای فرد غریبه اعتماد کرد و با یک فرد غریبه همراه شد.)
[1]– مریم مدنی.



