هدف کلی: آشنایی با آداب اجتماعی و علاقهمندی به رعایت آنها
اهداف جزئی:
- احترام گذاشتن به همسایهها
- شرکت در بحث و گفتوگوهای کلاسی
- هماهنگی چشم و دست/تقویت عضلات دست
- بیان دلایل منطقی ساده برای عمل خود
- ابراز ناخشنودی از کارهای ناشایست
- تقویت هوش برونفردی یا اجتماعی (External / Social)
- ترکیب رنگها و رنگآمیزی کردن

وقتی دست مامان و بابای خود را برای احترام و تشکر از زحمتهای آنها میبوسید از آنها بخواهید که برای شما دعا کنند.

برای مرور درسهای گذشته، سؤالات ذیل را از نوآموزان بپرسید:
- مرور درس 16: اگر کسی شما را مسخره کند چه احساسی دارید؟ چگونه به آن شخص میگویید که رفتارش اشتباه هست؟ آیا شما دیگران را مسخره میکنید؟ چرا؟
- درس 22: چرا باید راستگو باشیم؟
- درس 24: شما در خانهی خود بهخصوص اگر آپارتمانی باشد، چطور بازی میکنید که همسایهها اذیت نشوند؟

تصویرخوانی و تفکر: از کودکان بخواهید بادقت به تصویر نگاه کنند و بگویند که به نظر ایشان چه اتفاقی در تصویر در حال رخ دادن است. به آنان بگویید؛ درختها را رنگ بزنند.
مرور مفهوم «کم و زیاد» (درس 24): از صفحه آخر کتاب تصاویر سیب و گلابی را رنگ بزن و دور آنها را قیچی کن. سپس، توجه کودکان را به برگهای هر درخت جلب کنید و از آنها بخواهید برای درختی که برگ کمتری دارد سیب بچسبانند و برای درختی که برگ بیشتری دارد میوه گلابی بچسبانند.
ترکیب رنگها (زرد + قرمز = نارنجی): از کودکان بخواهید گلهای پایین درخت سیب را قرمز و گلهای پایین درخت گلابی را رنگ زرد کنند. بعد، گلی که در وسط صفحه قرار دارد را با ترکیب این دو رنگ، نارنجی کنند.
در آخر، سایههای کادر پایین صفحه را در تصویر پیدا کرده و به شکل خودشان وصل کنند.
از کودکان بخواهید تجربه خود را در نیکی و احترام به همسایههایشان، بازگو کنند.
یکی از توصیههای مهم دین مبین اسلام، رسول خدا و ائمه معصومین(ع) بر احترام به همسایه و رعایت حقوق آنان است.پیامبرمهربان ما(ص)فرمودند: احترام همسایه بر انسان، همانند احترام مادرش است.
به کودکان بگویید اگر یکی از همسایههای شما دستش از خرید برگشته و دستش پر است و به کمک احتیاج دارد، چه کار می کنید؟ اگر بیمار باشد چطور رعایت حال او را می کنید تا اذیت نشود؟ با چه کارهایی میتوانید هم همسایهتان را خوشحال کنید و هم خداوند مهربان را؟
نوآموزان را به گروههای چهارنفره تقسیم کنید. یکی از گروهها موظف است با انجام حرکات خندهدار و بدون کلام، دیگران را بخنداند. مربی برای هر گروه سه دقیقه زمان میگیرد. هر گروه میتواند امتیازاتی به گروه اجرا کننده بدهد (بهصورت کشیدن گردیهای کوچکی روی کاغذ) و در پایان گروهی که بیشترین امتیاز را آورده باشد، مورد تشویق قرار میگیرد. هر گروه بهنوبت این کار را انجام میدهند.
هدف از انجام این بازیها، معرفی یک بازی مفرح گروهی است که بتوان بدون سروصدا و تحرک زیاد و بدون اذیت کردن همسایه (بهویژه در محیط آپارتمانی)، آن را انجام داد.
آشنایی با ترکیب رنگها (زرد + قرمز = نارنجی): رنگ گواش یا آبرنگ را در اختیار نوآموزان قرار دهید و از آنان بخواهید رنگ قرمز و زرد را با هم ترکیب کنند. سپس، از آنان بپرسید با این کار چه رنگی درست کردید؟
از نوآموزان بخواهید با رنگهایی که دارند و رنگی که درست کردهاند، خانههایی را در همسایگی یکدیگر نقاشی کنند.
وسایل مورد نیاز: دفتر نقاشی یا کاغذ آ چهار، آبرنگ یا گواش.
فیلم آموزشی: (کمتر و بیشتر):
کاربرگ برای آموزش مفهوم «کم و زیاد» و آداب زندگی آپارتمانی
https://dl.nokhbe.show/danaban.morabi%20book/jeld2/2.25-karbarg.pdf
از نوآموزان بخواهید بهدقت به داستان گوش دهند و در ادامه با طرح سؤالاتی از داستان، دقت و توجه کودکان و درک مطلب آنها را مورد بررسی قرار دهید. در پایان از آنان بخواهید نتیجهای که از داستان گرفتند را بیان کنند.
در نزدیکی خانه نازپری و پرپری، یک همسایه مهربان زندگی میکرد که هرروز صبح با صدای او از خواب بیدار میشدند؛ اما یک روز همه خواب ماندند. چون همسایهی آنها مریض شده بود و صدایش گرفته بود. آیا میدانید آن همسایه چه کسی بود؟
بله آقا خروسه.
پرپری گفت: «خبر داری آقا خروسه دیگر نمیتواند قوقولیقوقو کند؟»
نازپری گفت: «واقعاً؟ چرا؟»
پرپری گفت: «از بچهها شنیدهام که سوپ داغ خورده و گلویش زخم شده. حالا هم دیگر نمیتواند آواز بخواند.»
نازپری گفت: «پس الآن چطوری صبحها از خواب بیدار میشویم؟»
پرپری خندید و گفت: «با ساعت! اما دلم برای آقا خروسه میسوزد. کاش گلویش خوب شود. به شنیدن صدایش عادت کرده بودم.»
نازپری گفت: «آره. هم خانم قدقد، هم آقا خروسه، همسایههای خیلی خوبی هستند. بیا برای آقا خروسه دعا کنیم!»
پرپری چند لحظه به فکر فرو رفت و یکهو از جا پرید:
– آفرین نازپری! آفرین! چه فکرِ بکری!
نازپری حسابی جاخورده بود. از جایش بلند شد و گفت: «آرام باش پرپری. دعا کردن که اینهمه ورجهوورجه لازم ندارد.»
پرپری دوید و عینکهای ویزویزیشان را از کشو بیرون آورد. بعد آهسته گفت: «منظورم این بود! بیا با عینکهایمان دعا کنیم!»
بعد عینکش را روی چشمش گذاشت و گفت: «یادت میآید آن دفعه که با این عینکها برای مامان و بابا دعا کردیم، چه اتفاقی افتاد؟ شاید اگر برای آقا خروسه هم دعا کنیم، ستارههای نگهبان بروند سراغش!»
نازپری هم عینکش را روی چشم گذاشت و گفت: «اما آن دفعه دعا کردیم خدا مواظبشان باشد. آقا خروسه که الآن نگهبان لازم ندارد! باید از خدا جان بخواهیم یک کاری کند که گلویش خوب شود و بتواند دوباره قوقولیقوقو کند.»
پرپری گفت: «الهی آمین!»
همینکه پرپری و نازپری این جملهها را گفتند، دو تا تاجخروسیِ قرمز از عینکها بیرون پریدند.
پرپری گفت: «شما کی هستید؟»
یکی گفت: «من قوقولی هستم.» آنیکی گفت: «من قوقو هستم!»
بعد دوتایی باهم گفتند: «وقتی باهم باشیم «قوقولیقوقو» هستیم. ما با دعای شما به دنیا آمدهایم. داریم میرویم تا صدای آقا خروسه را به او برگردانیم.»
قو قولی و قوقو پرواز کردند و از پنجره پریدند بیرون. پرپری و نازپری بدو بدو خودشان را به پنجره رساندند. آقا خروسه در چمنزارِ روبهروی خانه میچرخید و دانه میخورد.
قوقولی و قوقو پر پر پر، خودشان را به آقا خروسه رساندند. بعد هم پریدند داخل دهانش.
آقا خروسه گلویش را محکم نگه داشت و به سرفه افتاد.
اوهو اوهو… اوهو اوهو…
چند تا سرفه کرد و یکهو صدایش باز شد: قوقولیقوقو… قوقولیقوقو… قوقولیقوقو!
آقا خروسه با خوشحالی بالا و پایین میپرید و آواز میخواند. پرپری و نازپری میخندیدند و به آقا خروسه نگاه میکردند. پرپری گفت: «چقدر خوب شد که برای همسایهمان دعا کردیم…»
نازپری گفت: «بیا همیشه برایشان دعا کنیم.»
اما آقا خروسه پشت سر هم قوقولیقوقو میکرد… خانم مرغی میگفت: «تازه گلویت خوب شده؛ اینقدر قوقولیقوقو نکن.»؛ اما آقا خروسه خوشحال بود و میگفت: «ببین چقدر قشنگتر از قبل آواز میخوانم!»
آقا خروسه اینقدر قوقولیقوقو کرد تا دوباره صدایش گرفت! پرپری و نازپری گفتند: «ای بابا! شاید نباید صدایش برمیگشت!»
مامانپری که داشت به حرفهایشان گوش میداد گفت: «بعضی وقتها خدا بهتر میداند باید کدام دعا را برآورده کند و کدام را نه.»
بعد یک کاسه سوپ دستشان داد و گفت: «فکر کنم اگر به آقا خروسه سوپ گرم بدهید، گلویش بهتر بشود.»
پرپری و نازپری کاسه سوپ را گرفتند و پیش آقا خروسه بردند. آقا خروسه سوپ را قلپ و قلپ قورت داد و گفت: «آخیش! چه همسایههای مهربانی! دستتان درد نکند بچهها!»
از کودکان بخواهید تجربه خود را در نیکی و احترام به همسایههایشان، بازگو کنند.



