درس 14 - آداب بازی (1)

به نام خداجون مهربون

هدف کلی: آشنایی با رعایت آداب بازی

اهداف جزئی:

    • تشویق به رعایت نوبت در بازی و همکاری
    • تشویق به جمع کردن وسایل بعد از بازی
    • توسعه توانایی‌های جسمی و حرکتی
    • شرکت در بحث و گفت‌وگوهای کلاسی
    • آشنایی با پیامبر(ص) و رفتار ایشان با کودکان
    • گسترش گنجینه واژگان
    • هماهنگی چشم و دست/تقویت عضلات دست
    • تقویت هوش جنبشی – حرکتی (Kinetic/ Motion)
    • آموزش مفهوم الگو

 

 

آغاز سخن با نام خدا و هم‌خوانی سوره ناس
عادت چله

از نوآموزان بپرسید وقتی دستان پدر و مادرتان را می‌بوسید، آن‌ها به شما چه می‌گویند؟ تأکید کنید که هر وقت به خانه رفتند، دست مامان و بابا را ببوسند و از آن‌ها بابت تمام مهربانی‌هایشان تشکر کنند.

مرورها بر اساس منحنی فراموشی

برای مرور درس‌های گذشته، سؤالات ذیل را از نوآموزان بپرسید:

  • درس 5: در کدام‌یک از کارهای خانه به مادر و پدر خود کمک می‌کنید؟
  • درس 11: برای اینکه خواهر یا برادر خود را خوشحال کنید، آیا تابه‌حال به آن‌ها هدیه داده‌اید؟ تعریف کنید.
  • درس 13: چرا هنگام جدا شدن از دیگران با آن‌ها خداحافظی می‌کنیم؟ معنای خداحافظ چیست؟

 

فعالیت 1: کتاب کودک

تصویرخوانی و تفکر: از نوآموزان بخواهید به‌دقت به تصویر کتاب توجه کنند. از آن‌ها بپرسید به نظر شما، چه اتفاقی در تصویر افتاده است؟

آموزش مفهوم الگو: ابتدا با وسایل (چینه، لگو، مهره‌های رنگی، اسباب‌بازی و…) مفهوم الگو را به کودکان آموزش دهید. توجه داشته باشید در آموزش الگو از ساده شروع کنید (به‌عنوان مثال یکی قرمز یکی سبز) از نوآموزان بخواهید در گروه‌های خود با وسایلی که در اختیارشان قرار داده‌اید، الگو درست کنند و مانند الگو ادامه دهند. سپس، از آنان بخواهید در تصویر کتاب، کلاف های کاموایی را مثل الگو ادامه دهند. (نارنجی – آبی – نارنجی – آبی)

فیلم آموزش مفهوم الگو:

فیلم دوم جهت آموزش مفهوم الگو:

هوش و تشخیص حیوانات: از نوآموزان بخواهید هرکدام از کتانی‌ها را به صاحبش وصل کند و کتانی را مثل تصویر رنگ بزند. بعد هر کتانی را به ردپای صاحبش وصل کند و ردپاها را نیز رنگ بزند.

فعالیت 2: داستان «کیسه ­بازی»

می توانید با اسکن رمزینه ابتدای درس و مراجعه به فعالیت داستان، داستان صوتی آن درس را برای کودکان پخش نمایید.

خانم مرغه قدقدا گفت: « فردا روز جنگله. برای بازی و گردش به جنگل می‌ریم. هرکدوم یه اسباب‌بازی بیارید.»

آن روز بچه‌های مدرسه‌ی دانابان اسباب‌بازی‌های جورواجورشان را آوردند و همراهِ آقاخروسه و خانم مرغه با خوشحالی به گوشه‌ای از جنگل رفتند.

بچه‌ها دور هم جمع شدند و گفتند: «اول چی بازی؟»

فیلو گفت: «توپ بازی» و همگی قبول کردند. ببعی بع و بع دوید و به خانم مرغه یک چیزی گفت.

خانم مرغه سوتش را به ببعی داد.

ببعی به بچه‌ها گفت: «من داورِ بازی هستم!» و محکم توی سوتش فوت کرد.

فیلو شوت کرد. خیلی محکم! لاکو از ترس سرش را کرد توی لاکش. پشمک پرید پشت بوته‌ها. نازپری و پرپری سرشان را بردند زیر بال‌هایشان.

ببعی سوت زد و بعبع گفت: «چه خبره فیلو؟ یواشتر. همه ترسیدن.»

پیشو میومیو گفت: «ببین این‌جوری!» و یک شوت کرد.

نازپری و پرپری توپ را گرفتند. خواستند شوت کنند که یک‌دفعه کوکی از آن ور کواَک کواَک دوید و محکم به توپ زد. توپ رفت و رفت. دور شد و رفت.

پرپری بال‌هایش را بالا برد و گفت: «قبول نیست! نوبتِ ما بود. تا بریم توپ رو برگردونیم وقت بازی تموم شده!»

ببعی دوباره سوت زد و بعبع فریاد کشید: «کوکی یواش‌تر می‌زدی خب! نوبت را رعایت کن!»

همان موقع فندق خیلی زود بدون اینکه حتی یک ذره فکر کند رفت و گلوله‌های کاموایی پیشو را برداشت و روی زمین قِل داد. کامواها روی زمین قِل قِل قِل خوردند و روی زمین باز شدند. نخ‌ها توی هم رفتند و از لای بوته‌ها پیچ خورد.

یک‌دفعه لاکو پایش به یکی از نخ‌ها گیر کرد. چند تا قل خورد و به پشت افتاد.

ببعی توی سوت محکم فوت کرد. نازپری بق بقو گفت: «وااای اینا دیگه چیه؟!» و زودی لاکو را روی پاهایش برگرداند.

پیشو چشمش به کامواها و فندق افتاد. صورتش قرمز شد و میومیو فریاد کشید: «چرا بی‌اجازه به وسایلم دست زدی؟» و چیلیک چیلیک اشک ریخت و گفت: «گلوله‌هایم خراب شد!»

نازپری و پرپری بقبقو بقبقوکنان به پیشو کمک کردند و نخ‌ها را گلوله‌گلوله پیچیدند.

فیلو داد زد: «بازی خراب شد! اصلاً من دیگه این بازی رو دوست ندارم.»

بقیه‌ی بچه‌ها هم با صدای بلند گفتند: «ما هم همین‌طور!»

خانم مرغه و آقا خروسه چند تا کیسه از توی وسایل برداشتند و به بچه‌ها گفتند: «کیسه‌بازی کی دوست دارد؟»

بچه‌ها با تعجب به کیسه‌ی پلاستیکی نگاه کردند و پرسیدند: «چه شکلی؟»

خانم مرغه آشغال‌های روی زمین را نشان داد. به هرکدام از بچه‌ها یک کیسه داد و قد قد قدا گفت: «کیسه هرکس پُرتر، او زرنگ‌تر»

ببعی توی سوت فوت کرد و همه مشغول کیسه بازی شدند.[1]

فرزندان گلم! حالا به من بگویید؛ شما چطور نوبت دوستان خود را در بازی رعایت می‌کنید؟

[1] راضیه خادم الحسینی

فعالیت 3: بازی (بادکنکت نیفته)

نوآموزان را به دو گروه تقسیم کنید. خط شروع و خط پایان را با چسب‌کاغذی روی زمین برای آن‌ها مشخص کنید. فاصله خط شروع و خط پایان پنج‌متر باشد. از هر گروه، دو نفر به زمین ‌بازی دعوت می‌شوند.

نحوه انتخاب دو نفر از هر گروه، به این صورت است که؛ نوآموزان به‌صورت حلقه، دورتادور همدیگر می‌ایستند و مربی یک بطری پر از آب را در مرکز حلقه روی زمین می‌چرخاند تا بطری از حرکت بایستد. سپس درب بطری به‌سمت هر فردی قرار گرفت، او انتخاب می‌شود. در هر مرحله دو نفر از هر دو گروه، به همین روش انتخاب می‌شوند و نوبت بازی آن‌ها است. به هر دو نفر از یک گروه، یک بادکنک داده می‌شود. آن‌ها باید بادکنک را مابین پهلوهای خود قرار دهند. به‌طوری‌که بادکنک بین پهلوی چپ یک نفر و پهلوی راست هم‌گروهی‌اش قرار گیرد.

هم‌زمان دو گروه با سوت مربی، از روی خط شروع حرکت می‌کنند. آن‌ها باید به‌صورتی حرکت کنند که بادکنک نباید روی زمین بیفتد یا بترکد. بچه‌های دیگر، هم‌گروهی‌های خود را تشویق می‌کنند.

هر گروهی موفق شد تا بادکنک را سالم و بدون افتادن تا خط پایان ببرد، یک امتیاز دریافت می‌کند.

به همین ترتیب دو نفر، دو نفر، از هر گروه با چرخش بطری روی زمین انتخاب می‌شوند تا وارد زمین شوند.

وسایل مورد نیاز: چند عدد بادکنک بادشده، چسب‌کاغذی یا گچ.

فعالیت 4: کاردستی (ساخت آدمک با قاشق یک‌بارمصرف)

نوآموزان را به گروه‌های شش‌نفره تقسیم کنید و از هر گروه بخواهید تا با وسایل موجود که در اختیار آن‌ها قرار داده‌اید، سه آدمک بسازند. هر دو نفر در گروه با همکاری یکدیگر یک آدمک می‌سازند. بعد از ساخت آدمک‌ها از آن‌ها بخواهید تا وسایل کار خود را جمع کنند. (اشاره به یکی از مفاهیم اصلی درس: جمع‌کردن وسایل بعد از بازی) در آخر از افراد هر گروه بخواهید تا با سه آدمک ساخته‌شده، نمایش بازی گروهی خود را آغاز کنند.

به این صورت که؛ هر گروه، به‌ترتیب برای اجرای نمایش می‌آیند. افراد گروه زیر میز معلم می‌نشینند و فقط آدمک‌های خود را بالای میز قرار می‌دهند و با دست، آدمک‌ها را حرکت می‌دهند و به‌جای آن‌ها صحبت می‌کنند. موضوع نمایش آن‌ها انجام انواع بازی‌های گروهی است که با نظر افراد گروه یک بازی انتخاب می‌شود. در نمایش آن بازی، آدمک‌ها باید نوبت را در بازی رعایت کنند و با یکدیگر همکاری داشته باشند و سعی کنند در نمایش بازی خود، آسیب نزدن به یکدیگر و جرزنی نکردن در بازی را نشان دهند.

وسایل مورد نیاز برای هر گروه: سه عدد قاشق یک‌بارمصرف ترجیحاً رنگی، شش عدد چشم تزیینی (کودکان می‌توانند با کاغذ رنگی خودشان، چشم تزیینی درست کنند)، چسب مایع، کاموا، ماژیک، قیچی.

 

داستان پیشنهادی : داستان «هر گردویی به‌نوبت»

به نام خداوند باغ قشنگ

خداوند زیبایی و نور و رنگ

نازپری و پرپری همراه دوستانشان پای درخت گردوی قدیمی جنگل مشغول بازی بودند؛ اما پرپری و فیلو خیلی جِرزنی می‌کردند. می‌خواستند خودشان دوتا، برنده بازی‌ها باشند. این‌قدر جِرزنی کردند تا نازپری با عصبانیت گفت: «پرپری! فیلو! آخر این چه‌کاری است که شما می‌کنید؟ وقتی نوبت ماست، نمی‌گذارید با توپ‌بازی کنیم یا سوار دوچرخه شویم. اگر به این کارتان ادامه بدهید، ما هم دیگر با شما بازی نمی‌کنیم.»

پرپری و فیلو نگاهی به هم کردند و خندیدند. همین ‌موقع بود که درخت گردوی قدیمی تکانی خورد. چند تا گردو، روی سر فیلو و پرپری افتاد و تلق صدا داد.

بعد درخت پیر، برگ‌هایش را تکانی داد و گفت: سلام بچه‌ها، خیلی وقت بود که شما را ندیده بودم. خوشحالم که امروز کنار من بازی می‌کنید. من حرف‌های شما را شنیدم، حالا می‌خواهم برای شما یک داستان واقعی و قدیمی تعریف کنم. داستانی که خودم از زبان باد مهربان شنیدم:

هوا خیلی گرم بود، بچه‌ها داشتند با خوشحالی و خنده بازی می‌کردند. آن‌ها دنبال هم می‌دویدند و باهم کشتی می‌گرفتند؛ اما همگی منتظر بودند و به آخر کوچه نگاه می‌کردند، منتظر چی؟ منتظر کی؟ اگر کمی صبر کنید می‌فهمید ماجرا از چه قرار است.

وقتی خورشید رسید به وسط آسمان و هوا گرم‌تر شد، صدای اذان ظهر از مسجد پیامبر (ص) بلند شد. مرد و زن، جوان و پیر، دست از کار کشیدند. به‌طرف مسجد می‌رفتند تا پشت سر حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) نماز بخوانند.

همین موقع بود که پیامبر (ص) همراه امام حسن (ع) و امام حسین (ع) که خیلی کوچک بودند، وارد کوچه شدند.

بچه‌های کوچه، منتظر همین موقع بودند. همه بدو بدو رفتند به‌ طرف رسول خدا (ص) و دور پیامبر (ص) حلقه زدند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گفت: «ما بازی می‌خواهیم. پیامبر (ص) بیا با ما بازی کن. خواهش می‌کنم. شتر بازی، شتر بازی.»

بقیه‌ی بچه‌ها از پیامبر (ص) خواهش می‌کردند. حضرت محمد (ص) که این ‌همه التماس بچه‌ها را دید، لبخندی زد و چهار دست‌وپا روی زمین کوچه نشستند. بچه‌ها به‌نوبت پشت پیامبر (ص) سوار می‌شدند و جیغ و دست می‌زدند. بلال یکی از دوستان خوب رسول خدا (ص)، باعجله داشت می‌رفت تا به مسجد برسد که ناگهان پیامبر (ص) و بچه‌ها را دید. با تعجب جلو رفت و گفت: «سلام پیامبر خدا (ص)، الآن وقت نماز است. مردم منتظرند تا پشت شما نماز جماعت بخوانند. بعد شما اینجا با بچه‌ها بازی می‌کنید؟»

بلال خواست بچه‌ها را از حضرت محمد (ص) دور کند که پیامبر (ص) نگذاشتند. چون خیلی بچه‌ها را دوست داشتند، نمی‌خواستند پسر یا دختری ناراحت شود. پس گفتند: «برو از خانه‌ی ما چیزی برای بچه‌ها بیاور.»

بلال هم رفت و چند گردوی خوشمزه را با خود آورد. پیامبر (ص) گردوها را به بچه‌ها داد تا اجازه دادند به مسجد بروند.

پرپری جان! فیلوی عزیزم! حتی بازی با پیامبر خدا (ص) هم به‌نوبت و منظم باید باشد، نه اینکه دوستانمان را ناراحت کنیم و جرزنی کنیم.

پرپری دوچرخه را به پشمک داد و فیلو هم توپ را به نازپری داد. بعد هم دوباره شروع به بازی کردند.