تاریخ: 15 ماه رمضان
هدف کلی: گرامیداشت مناسبتهای مذهبی
اهداف جزئی:
- آشنایی با شخصیت امام حسن مجتبی (ع)
- آشنایی با ماجرای ولادت امام حسن (ع)
- تقویت باورهای مذهبی
- تقویت هوش دیداری – فضایی
- گسترش گنجینۀ واژگان
- تقویت روحیه کار گروهی
مربی محترم! برای انجام فعالیت «افطاریهای مهربانی» در این درس، لازم است از یک روز قبل با والدین نوآموزان هماهنگیهای لازم را داشته باشید.
تصویرخوانی و تفکر: توجه کودکان را به تصویر جلب نمایید. از آنها بپرسید در این صفحه چه میبینند و به نظرشان، ایشان کدام امام ما شیعیان هستند؟ با کمک هم، یک داستان برای این صفحه تعریف کنند.
دستورزی و رنگآمیزی: حالا تصاویر پایین صفحه را به آنان نشان دهید و از آنان بخواهید ابتدا خطچین قطعات را کامل نمایند. سپس آنها را در تصویر پیدا کرده و مانند خودش رنگآمیزی کنند.
مربی محترم! داستان زیر را برای کودکان بخوانید یا فایل صوتی آن را در کلاس پخش نمایید.
به نام خداجون مهربون
بوی کوکوسبزی تمام خانه را پر کرده بود. سما خودش را به آشپزخانه رساند. پرسید: «میشود امروز ناهار را توی خانهی چادریام بخورم؟»
مامان با لبخندگفت: «باشه عزیزم!»
سما آخ جون بلندی گفت و رفت توی خانهی چادریاش. سفرهی کوچکی انداخت. بشقابها و لیوانهای اسباب بازیاش را چید. عروسکهایش را هم دورتادورش نشاند و گفت: «صبر کنید الان ناهار آماده میشود.» و دوباره به آشپزخانه رفت.
مامان یک تکه کوکوسبزی گذاشت توی بشقاب. یک تکه نان و کمی هم سبزی خوردن کنارش چید.
سما پرسید: «شما هم میآیید مهمانی؟»
مامان بقیهی کوکوها را توی ظرف چید. شعلهی گاز را خاموش کرد. چشمکی زد و گفت: «توی خانهات جا میشوم؟»
سما زودی گفت: «بله! اما نباید بلند شوید. فقط نشسته!»
کمی بعد مامان، سما و عروسکهایش دور سفرهی خانهی چادری نشستند.
سما با خوشحالی به عروسکهایش گفت: «مهمان داریم بچهها!» آنوقت هرچیزی که داشت را به سفره اضافه کرد. کمی کیک و شیر که گوشهی خانهاش مانده بود. یک قاچ سیب و کمی هم تخمه.
مامان به سفرهی سما نگاه کرد و گفت: «ممنون چقدر زحمت کشیدی سما خانم.»
سما لبخند زد و گفت: «قابل شما را ندارد مامان خانم.»
مامان گفت: «فقط ببخشید دست خالی آمدم مهمانی!» و کمی فکر کرد. بعد ادامه داد: «البته دست خالی هم نیستم. یک قصهی خوب دارم.»
سما دستهایش را بالا برد، میخواست از ذوق بالا پایین بپرد اما دستهایش به سقف خانهاش خورد. نشست و با خنده گفت: «آخ جون قصه!»
مامان گفت: «اول ناهار را بخوریم که عروسکها حسابی گرسنهاند.»
کمی گذشت. ناهار تمام شد. همهی عروسکها هم سیر شدند. مامان قصه را شروع کرد: «یکی بود که از همه مهربانتر بود. او امام دوم ما بود.»
سما زودی گفت: «قصه دربارهی امام حسن است؟»
مامان بله گفت و ادامه داد: «یکروز چند بچه که داشتند بازی میکردند از امام حسن دعوت کردند که با آنها همبازی شود. امام لبخند زد و رفت تا با آنها بازی کند. بچهها با خوشحالی دور امام چرخیدند و از خوراکیهایشان به ایشان دادند. امام با خوشحالی قبول کرد. آنموقع از آنها خواست تا بعد از بازی به خانهاش بروند و مهمانش شوند.»
سما یکی از عروسکهای خوابآلویش را روی پایش گذاشت، تاب داد و منتظر شنیدن ادامهی قصه ماند.
مامان گفت: «آن روز امام به همهی بچهها غذا و لباس داد. یکی از دوستانشان با تعجب به امام نگاه کرد. امام به او گفت؛ من هنوز به اندازهی آنها بخشش نکردهام. آنها همهی چیزی را که داشتند به من دادند اما این چیزهایی که به آنها بخشیدم همهی دارایی من نیست.»
سما آرام طوری که عروسکش بیدار نشود گفت: «چقدر امام حسن مهربان و بخشنده بودند.»
مامان گفت: «بله! ما هم باید تلاش کنیم مثل ایشان باشیم.»
آنوقت با لبخند ادامه داد: «زودی عروسکهایت را بخوابان و بیا آشپزخانه که نوبت مهمانی من شده.»
سما ریز ریز خندید و گفت: «چشم مامان مهربان من.»[1]
[1] . فرزانه فراهانی
با هماهنگی والدین از روز قبل، با کمک کودکان پکهای افطاری سادهای تهیه نمایید و آنها را به نیازمندان اهداء کنید تا همه نوآموزان، هم بهصورت عملی و بهتر با مفهوم مهربانی و کمک به دیگران آشنا شوند و هم در ثواب و پاداش آن سهیم باشند. همچنین کودکان میتوانند پکها را همراه خود به منزل برده و هنگام افطار بین همسایگان خود توزیع نمایند.