تاریخ: 17 ماه رجب
هدف کلی: گرامیداشت مناسبتهای مذهبی
اهداف جزئی:
- آشنایی و درک اهمیت عید مبعث
- آشنایی با ماجرای بعثت پیامبر گرامی اسلام (ص)
- تقویت باورهای مذهبی
- تقویت هوش دیداری – فضایی
- گسترش گنجینۀ واژگان
- دستورزی
مربی محترم! داستان زیر را برای کودکان بخوانید یا فایل صوتی آن را در کلاس پخش نمایید.
به نام خداجون مهربون
مامان بزرگ داشت کیک شکلاتی درست میکرد. آخه قرار بود دوقلوها بیایند خانهشان. بابا بزرگ هم داشت تابلوی نقاشیاش را کامل میکرد.
همانموقع صدای زنگ آمد. بابای سارا و سینا بود. سلام کرد و به بابابزرگ گفت: «تا شب میآیم دنبالشان.»
بابابزرگ چشمک زد و گفت: «فردا هم بیایی اشکال ندارد!»
بابا لبخند زد. صورت بابابزرگ را بوسید و رفت.
بچهها سلام کردند و آمدند تو.
سارا گفت: «بهبه! چه بوی کیکی!! گرسنهم شد.»
سینا پرسید: «کی میپزه بخوریمش؟»
مامان بزرگ خندید و گفت: «یک کم صبر کنید! همین الان رسیدید.»
بابا بزرگ با همان لبخند همیشگیاش گفت: «بیاین پیش من نقاشی بکشین.» آنوقت دو تا کاغذ به آنها داد.
سینا پرسید: «شما دارین چیچی میکشین؟»
سارا گفت: «چه قشنگه بابایی!»
بابابزرگ قلمویش را توی رنگ آبی زد و گفت: «دارم پیامبر مهربانمان را میکشم.»
سینا چشمهایش را درشت کرد و به نقاشی نگاه کرد. پرسید: «چرا پیامبر را بالای کوه کشیدید؟»
بابا بزرگ قلمویش را روی تابلو کشید. آسمان نقاشی آبیتر شد. گفت: «پیامبر گاهی روی کوه میآمدند و توی سکوت آنجا با خدا حرف میزدند و برای همه دعا میکردند.»
سارا زودی گفت: «چه مهربان!»
بابا بزرگ سرش را تکان داد و «بله» گفت. آنوقت ادامه داد: «یک روز اتفاق مهمی افتاد. یکی از فرشتههای خدا با او حرف زد.»
سارا و سینا با هم پرسیدند: «واقعا؟ چیچی گفت؟»
بابابزرگ گفت: «فرشته از طرف خدا گفت که ما تو را انتخاب کردیم تا پیامبر بشوی.» و قلموی سبزش را برداشت و لباس پیامبر را سبز کرد. آنوقت ادامه داد: «از آن روز به بعد همهی مسلمانها این روز را جشن میگیرند.»
سارا دستهایش را انداخت دور گردن بابابزرگ و یک ماچ صدادار از لپش کرد و گفت: «خیلی دوستت دارم بابایی!»
بابابزرگ باز هم لبخند زد.
سینا آنیکی لپش را بوس کرد و گفت: «شما مهربانترین بابابزرگ دنیایید.»
بابابزرگ دوتاییشان را بوسید و گفت: «اولین درس پیامبر به همهی ما همین لبخند و مهربان بودن است. مخصوصا با بچهها!»
سینا پرسید: «بازی چی؟ پیامبر با بچهها بازی هم میکرد؟»
بابابزرگ آرام خندید و گفت: «بله! ما هم امروز بازی میکنیم.» و همگی با هم خندیدند.
مامان بزرگ از توی آشپزخانه صدا کرد: «بچهها بیاین با هم کیک را تزئین کنیم.»
سارا و سینا دست بابا بزرگ را گرفتند و زودی خودشان را به آشپزخانه رساندند. کمی بعد یک کیک شکلاتی روی میز بود. یک کیک که روی آن چند قلبخامهای برای پیامبر بود. برای مهربانترین پیامبر![1]
[1] . فرزانه فراهانی
تصویرخوانی و تفکر: پس از گوش دادن به داستان، ابتدا از نوآموزان بخواهید خوب به تصویر دقت کنند و بگویند در این تصویر چه میبینند؟
دستورزی و رنگآمیزی: از آنها بخواهید قطعه پازلهای پایین صفحه را در صفحه پیدا کنند و مثل خودش رنگ بزنند. سپس گلهای محمدی داخل تصویر را هم رنگآمیزی کنند.
طرح گنبد مسجد النبی (ص) را با استفاده از مقوا تهیه نمایید و در اختیار کودکان قرار دهید. از آنان بخواهید طرح را روی کاغذ بگذارند و با استفاده از رنگ انگشتی یا گواش و قلمو، مسواک یا اسفنج، دور گنبد را با رنگ زرد پرتو افشانی کنند. پس از اینکه طرح گنبد روی کاغذ افتاد، گنبد را سبز رنگ نمایند.